تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهیدمصطفی سراجی


شرح زندگی :


شماره : 1

شهید سراجی در سال 1342 در قریه ای بنام چهار‌بیشه از روستاهای نزدیك گچساران متولد شد . در دو سالگی به همراه خانواده به  شهر گناوه مهاجرت نمود.  در شش سالگی قدم به مدرسه گذاشت بعد از اتمام دوره ابتدائی و راهنمایی وارد دبیرستان شد از سال 51 تا 57 كه امام در تبعید بودند او سفرهای بسیاری به قم كرد و آنجا اعلامیه های امام و كتابهای دیگر را كه بر علیه رژیم غاصب پهلوی بود از قم به گناوه می‌آورد و در بین دوستان تقسیم می كرد و همیشه دعا می كرد كه هر چه زودتر رژیم كثیف پهلوی سرنگون شود .

در سال 57 كه مبارزات انقلاب اسلامی شدت پیدا كرد و تظاهرات به اوج خود رسید شهید قصد داشت كه به تهران برود و در موقع ورود امام آنجا باشد و چند روز قبل از ورود امام راهی قم شد و یك روز قبل از ورود امام وارد تهران شد و چون فهمید كه امام به بهشت زهرا میرود شب را با وجود هوای سرد تا صبح در بهشت زهرا بسر برد تا امام را زیارت كند و میگفت كه بهترین روز زندگیم بود كه امام وارد بهشت زهرا شد و او را از نزدیك دیدم او عاشق امام بودم

 بعد از پیروزی انقلاب و تشكیل كمیته‌ها او در گناوه تا موقع تشكیل سپاه شب و روز تفنگ بر دوش به حراست از شهر مشغول بود و گاهی اوقات در شبانه روز یك الی دو ساعت استراحت داشت آرزو داشت كه بتواند یك طلبه خوبی بشود .

 در سال 58 در یكی از حوزه های علمیه قم در مدرسه خانی روبروی حرم بیش از سه ماه مشغول درس طلبگی شد در همین ایام سخت مریض شد و چون ناراحتی قلبی داشت نتوانست ادامه دهد همیشه به مسجد جمكران میرفت تا   امام زمان را زیارت كند و در شب جمعه بوده كه برای زیارت به آنجا میرود و ناگهان متوجه میشود كه سیدی نورانی به طرفش می آید وقتی نزدیك می شود مصطفی را صدا میزند و دست دور گردن او میندازد و می‌گوید : كه  مصطفی جان ! تو خوب مرا شناختی و ناراحت نباش مصطفی می گوید : من از تعجب نمی دانستم چه بگویم او را نمی شناختم و نه قبلا او را دیده بودم بعد از چند دقیقه به طرف برادرش می رود و جریان را می گوید و هر دو دوان دوان می آیند ولی كسی را پیدا نمیكنند .

 از خصوصیات بارزی كه داشت این بود كه هیچ چیزی را بدون دلیل و كوركورانه قبول نمیكرد و هر مسئله ای كه پیش میامد كاملا تحقیق میكرد بعد از مدتی كه گذشت و جنگ تحمیلی صدام نوكر امریكا بر ما متحمل نمود .

در تاریخ 8/8/60 به جبهه بستان اعزام شد و در فتح بستان شركت كرد و بعد از اتمام فتح به گناوه برگشت بعد از مدتی كه دوباره از طرف سپاه اعلام كردند كه هر كس قبلا به جبهه رفته به آنها احتیاج است او با شور و شوق فراوانی برای دفاع از اسلام و خاك عزیزمان ایران كه بواسطه بعثیان غاصب غضب شده بود روانه جبهه جنگ علیه كفار غاصب شد و در حمله فتح المبین شركت نمود.

 اخلاق مصطفی چه در خانواده و چه با دوستان طوری بود كه هیچ وقت نمی خواستند از او جدا شوند بخصوص قبل از حمله ،  او طوری شده بود كه ما را به تعجب وا می داشت و ما حس می كردیم كه در خانواده با یك فرشته زندگی میكنیم او در زندگی از كودكی تا موقع شهادتش رنجها و زحمتها كشید كارهایی كه بدستش میدادند برای مستضعفین مجانی انجام می داد مخارج خود را با زحمت خود بدست میاورد و همیشه خدا را شكر میكرد همیشه  می گفت : در كارهایتان خدا را فراموش نكنید و او را ناظر بر اعمالتان بدانید همیشه دعای فرج امام زمان و دعا برای رهبر انقلاب می خواند برای رزمندگان همیشه دعا می كرد تا سرانجام بار دیگر اعزام جبهه شد و این بار شوش سرزمین شهیدان گمنام میزبان او شد و با رمز یا زهرا  نبرد سختی را با متجاوزین بعثی آغاز نمودند و در عملیات بزرگ  بنام فتح المبین در شب 1361/1/2 به خیل شهیدان اسلام پیوست .

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد



شماره : 2

 شرح زندگی شهید از زبان برادرش علی :

برادر شهیدم مصطفی در سال 1342 شمسی در خانواده ای نسبتا فقیر و مذهبی در قریه چهار بیشه از توابع شهرستان میشان فارس چشم به جهان گشود . در اثر فقر شدید از آنجا به بندر گناوه آمدیم و او كه بچه ای تیز هوش و خوش ذوق و با استعداد بود ، كلاسهای اول ابتدائی تا سوم نظری را در این شهر با موفقیت كامل پشت سر گذاشت . و اولیاء مدرسه از او راضی و خرسند بودند .

از نظر خصوصیات اخلاقی ، او بچه ای خوش خلق و خوش برخورد و حلیم و بردبار و با حوصله و پشت كار و مقاومی بود و هر كس كه به نحوی با او در تماس بوده از او بجز خوبی و خوشرویی و خوش رفتاری چیزی ندیده و چون در یك خانواده مذهبی بزرگ شده بود لذا تعصب مذهبی شدیدی هم داشت و به روحانیت متعهد و مبارز عشق می ورزید و لذا خیلی دوست داشت كه طلبه شود و به همین خاطر در تابستان سال 1352 به قم آمد و در مدرسه آیه الله گلپایگانی به فراگیری دروس طلبگی پرداخت و در خلال درس روایاتی هم از اهل بیت عصمت و طهارت را از بر می نمود و دوستانی كه به او درس می گفتند از استعداد و حافظه او تمجید می نمودند .

 در آغاز سال تحصیلی دوباره به گناوه مراجعه و به ادامه تحصیل پرداخت و هر تابستان برای كسب معارف اسلامی به قم می آمد . وقتی كه این حقیر در 15 خرداد سال 1354 در فیضیه بوسیله دژخیمان شاه دستگیر و زندانی شدم او مرتب ماهی یك بار از گناوه به تهران به ملاقاتم می آمد و از نزدیك ظلم و ستم شاهنشاهی را لمس می نمود و از همان روزها مبارزات او بر علیه رژیم سر سپرده پهلوی شروع شد و هر وقت كه به ملاقاتم می‌آمد خبر های روز ، و بیرون از زندان را بشكل خاصی به من می‌رساند و كتابهایی را كه صلاح می دانستم به او معرفی می نمودم او با اشتیاق تمام آن كتابها را مطالعه و در دیدار بعدی خلاصه‌اش را برایم تعریف می كرد .

هر قدر كه ذهنش بازتر می شد و مطالعاتش وسعت پیدا می كرد علاقه اش به اسلام عزیز بیشتر می شد و در انقلاب نیز فعالانه در تظاهرات و مبارزات علیه رژیم فاسد پهلوی شركت می نمود . و در كمیته انقلاب اسلامی برای حفاظت از شهر و مبارزه با قاچاقچیان حرفه ای خدمت می كرد و شبها ، یا به خانه ما نمی‌آمد و یا اگر هم می آمد دیر وقت با تنی خسته و كوفته آمده و با كمی استراحت باز بر سر كار خود باز می گشت . و در اثر كم خوابی و خستگی مفرط مدتی هم مریض شد كه او را برای معالجه به تهران بردم .

او در طول انقلاب هیچ وقت در كشمكش های سیاسی گروهكها داخل نشد بلكه با دقت كامل از كنار همه می گذشت . و بارها به قم آمده و از نزدیك راه و روش سیاست بازان دروغین را تماشا می كرد ، حتی زمانیكه بیشتر مردم به   بنی صدر رای دادند او به كاندیدای حوزه علمیه رای داد و می گفت بنی صدر لیاقت پست ریاست جمهوری را ندارد چرا كه مردی متكبر و سازشكار است .

و موقعی كه جنگ تحمیلی از طرف عراق نوكر سر سپرده آمریكا علیه ایران انقلابی و اسلامی شروع شد او داوطلبانه در عملیات آزاد سازی بوستان شركت كرد و بعد از عملیات به قم آمد ، در حالیكه همه فكر و ذكرش اسلام و شهادت و انقلاب اسلامی بود . اعمال عبادی خود را در اول وقت شرعی انجام می داد و برای امام زمان و رزمندگان و امام امت دعا می كرد . و هر چهار شنبه به مسجد جمكران می‌رفت و آنجا با معشوق خود راز و نیاز می نمود و همیشه به ما توصیه می كرد كه امام و رزمندگان اسلام را از دعای خیر فراموش نكنید . او همیشه از شهادت حرف می زد ، به من می گفت علی من عاشق شهادتم می خواهم بروم و شهید بشوم چرا كه این دنیا برایم زندان است . خیلی دلم از این دنیا تنگ و گرفته شده است .

و در پی اعلامیه سپاه پاسداران بمنظور شركت در جبهه‌ها او فورا از قم به گناوه رفت و از آنجا به شیراز و از شیراز به جبهه های جنگ حق علیه باطل شركت نمود و در عملیات فتح المبین در دوم فروردین سال شصت با عده ای از یاران با وفا و با تقوایش در جبهه شوش هنگامیكه برای حمله به بعثی‌های كافر به سنگرهای آنها نزدیك می شدند در اثر منفجر شدن مین منور ، عراقی‌ها از آمدن آنان آگاه شده آنها را به رگبار بسته که همگی بجز چند نفری بقیه  به فیض شهادت نائل شدند .  

اجساد این عزیزان بمدت سه شبانه روز در زیر گرمای سوزان و شدید خوزستان بر روی زمین افتاده بود . و بعد از پاكسازی آن حوالی از لوث وجود بعثی‌های كافر یكی از دوستان بسیار صمیمی او بنام حسین رستمی برای آگاهی از حال دوستان به محلی كه مصطفی و یاران او رفته بودند می رود و بعد از كمی جستجو و تفحص جسد پاك مصطفی و یاران قهرمانش را كه مانند گلهای بهاری بر روی زمین پر پر شده بودند می بیند و بعد از تاثر شدید همگی را شناسائی كرده و جسد مصطفی را به كمك رزمنده دیگر چند كیلومتر بر دوش می گیرد و به آمبولانس تحویل می دهد . و بدین وسیله بهار عمر این قربانی فی سبیل الله به پایان می رسد .

درود فراوان بر روان شهیدان به خون خفته اسلام ، و سلام بر رهبر كبیر و بت شكن دوران ، خمینی بزرگ .

 

رواهش شاد و راهش كه همان راه اسلام و امام است پر رهرو باد


**************************************************************************************


وصیت نامه شهید :

بسم الله الرحمن الرحیم


«یا ایها الذین آمنو اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولی الا مرمنكم»

 با درود فراوان به پیامبر اسلام محمد (ص) و فرزند بر حقش امام كبیر، خمینی بزرگ و با سلام بی پایان به سالار شهیدان كربلا و كربلاهای خونین ایران ، سید الشهدا ء و به یاد حماسه های والامقام آنها كه با خون سرخ خویش درخت اسلام عزیز را آبیاری كردند و با خدمتهای شایان خود به اسلام عزیز ، نام خویش را تا ابد جاویدان ساختند و لذت و شیرینی زندگی را  در رسیدن به  لقاء الله می دیدند و جز برای خدمت به اسلام و مسلمین هدفی نداشتند و همانا آنان تا ابد سعادتمند شدند و هرگز نمردند . آنها به اهداف عالیه انسانی اسلامی خود رسیدند و این بار را بر دوش عاشقان به الله نهادند ، باشد كه ما بتوانیم رسالت الهی اسلامی آن بزرگان را با تمام نیرویی كه در جسم حقیرمان اندوخته حفظ و تا آنجایی كه آن بزرگان خواهانش بودند برسانیم .

آنروز كه آن فریاد خدا گونه را امام حسین (هل من ناصر ینصرنی)  سر می داد  گویی كه امروز آن صدا تازه و تازه تر شده و امام ما را به یاری می طلبد و اینك امت شهید پرور ایران با صمیمانه‌ترین احساسات به این فریاد لبیك می گویند و گروه، گروه روانه كربلای های خونین ایران می شوند و با دشمن قسم خورده اسلام و مسلمین با تمام قوا نبرد می كنند و حماسه‌ها می‌آفرینند و فرموده امام حسین(ع) هیهات من الذله را سر می دهند و با روحیه ای قوی و قلبی كه سر شار از نور ایمان به خدا و اسلام و مسلمین می باشد با متجاوزان بعثی این نوكران خود فروخته می جنگند ، می جنگند تا به عالم ثابت كنند كه اسلام عزیز و انقلاب اسلامی ایران شكست پذیر نیست .

 

«یا ایها الذین آمنو اتقوا الله و ابتغو الیه الوسیله»

 «ای مومنان تقوی پیشه كنید و وسیله ای به سوی او بیاورید»

آری رزمندگان  اسلام همیشه در فكر خدا بوده و جز او به احدی فكر نمی كنند و راهی برای رسیدن به آرزوی دیرینه خود جز شهادت را پیدا نكرده اند ، باشد كه این نعمت الهی نصیب ما هم بشود .

برادرانم ! بدانید كه این حاكمیت ، حاكمیت الله است ، در حفظ آن استوار و پر استقامت بوده و گوش به فرمایشات رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی امام خمینی بزرگ بوده و مو به مو فرمایشات و دستورهای معظم له را با تمام قدرت و با تمام وجود عمل نمایید .

مردم ! بفرموده آیه شریفه فوق همیشه در فكر خدا باشید و آنی از یادش غفلت نورزید كه سعادت دنیوی و معنوی در همین است .

برادرانم ! بدانید هر جور زندگی كه می خواهید ، خواهید كرد چه انحراف و چه صحیح ولی حقیر می پرسم آخر چه می خواهید بشوید ؟ و آیا مرگ را در پیش نداریم ؟ بله ، پس برادرانم ! به اسلام و مسلمین و انقلاب اسلامی ایران و رهبری خمینی كبیر وفادار باشید .

مردم ! به خدا قسم بدانید كه پیامبر اسلام بر ما حكومت می كند ، علی (ع) بر ما حكومت می كند و ... قدر امام فرزند فاطمه زهرا را بدانید ، قدر این جمهوری اسلامی را بدانید و بر خود ببالید كه در این عصر با این خصوصیات والا زندگی می كنید .

مردم ! اگر ما مسلمانیم چنانچه پروردگار عالم فرموده به هر نحو باشد آزمایش خواهیم شد ، باشد كه فردی صالح و با فضیلت برای خدمت به اسلام و مسلمین باشیم و از آزمایشات الهی غافل نشویم .

 

چند سوال :

مردم مسلمان ! آیا به خود اجازه می دهید كه دشمن قسم خورده به خاك اسلامی ما تجاوز كند و ما بدون عكس العمل راكد بمانیم ؟ آیا به خود اجازه می‌دهید كه دشمن به اسلام عزیز و مسلمین تجاوز كند و ما بدون حركت راكد بمانیم . پس مسئولیت كجا رفت ؟ و ...

به خدا قسم روز ، روز امتحان است ، مردم آگاه باشید و بدانید كه امتحان خواهیم شد . از خدا بخواهیم كه امام خمینی و انقلاب اسلامی ایران را تا انقلاب جهانگیر حضرت مهدی (ع) حفظ بفرماید .

پدر گرامی ! روزها و سالها برای من زحمت كشیدی و با قدرت پروردگار بزرگم كردی ، اگر ناراحتی از حقیر دیده‌اید و دلگیر شدید آرزو دارم حقیر را به خوبی خودتان ببخشید و حلالم كنید ، اگر شهید شدم در تشییع جنازه‌ام حاضر شوید . و بعد از آن مبادا گریه كنید و فقط برای امام و اسلام دعا و تبلیغ كنید .

 پدرم ! جنازه‌ام را كفن می كنی و بر آن نماز می خوانی و به مادرم دلداری میدهی .

مادر گرامی ! اگر شهید شدم گریه نكن و افتخار كن كه فرزندی داشته ای كه مسئولیت را قبول كرده و در این راه شهید شده .

مادرم ! برای برادر كوچكم و خواهرم سرپرست خوبی باش و اگر ناراحتی از حقیر دیده ای بخوبی خودتان مرا ببخش و حلالم كن .

برادرانم و خواهرانم و عموهایم ؛ آرزومندم اگر ناراحتی  از من دیده‌اید حقیر را بخشیده و حلالم نمایید . همیشه به یاد خدا باشید و برای امام و اسلام و مسلمین و پیروزی حق بر باطل دعا كنید .

 

والسلام


**************************************************************************************************

شرح شهادت:


«امام عزیز فرمودند : به كمك برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند»

 

جهت ثبت نام  به بسیج سپاه گناوه آمدم دقیقا راس ساعت 10 صبح روز جمعه مورخ 1360/11/30در میان بدرقه گرم مردم شهید پرور و دلسوز انقلاب روانه كازرون شدیم و چقدر با نشاط بودیم و شاید بگوییم بهترین لحظه‌های زندگیمان بود زیرا حركت ما بی‌جهت نبود همه هدفی مقدس داشتند و آن تحقق حكومت الله بود و خوشحال بودیم كه ندای امام عزیزمان كه فرموده بودند :

« جوانان به جبهه بروند و این مسئله را زود حلش كنند » و یا « یا به كمك برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند » لبیك گفتیم .

بگذریم ، ساعت 30 :12 ظهر بود كه به كنار تخته رسیدیم و نماز جماعت را به امامت برادر محمد غلامی «كه از خانواده شهید علی غلامی است» اقامه كردیم و ساعت 2 بود كه به سپاه كازرون رسیدیم و بعد از مدتی عازم شیراز گشته و تاریخ 1360/12/3 در پادگان شیراز بودیم كه هیچگاه خاطرات برادران ارجمند و گرامی را كه با چه عشقی و شوقی نماز جماعت می‌خواندند و با آن حالتی كه اشكها سرازیر بود  ذكر خدای میگفتند و امام را دعا می‌كردند و اشك می‌ریختند .

در همان پادگان لباس رزم پوشیدیم و تقسیم بندی كردند و از این به بعد لحظه شماری شروع شد كه کی ما را به جبهه می‌برند درست قبل از ظهر بود كه به ما خبر دادند كه ناهار بخورید و سپس به صف شوید و اینجا بود كه بچه‌ها از خوشحالی نمی‌دانستند چه كار كنند و آن روز اغلب بچه‌ها از خوشحالی ناهار نخوردند و كاسه صبر آنها برای حركت لبریز شده بود و همه بی‌تابی می‌كردند .

سرانجام راس ساعت 5 بعد از ظهر مورخه 1360/12/3 بود كه از شیراز به سوی اهواز حركتمان دادند و ساعت 30 : 4 بامداد روز بعد به گلف اهواز رسیدیم كه از آنجا به پادگان نمونه واقع در دانشگاه جندی شاپور رفتیم و تا مورخه 1360/12/13 برنامه از این قرار بود كه برادران صبح زود قبل از اذان بیدار و وضو می‌گرفتند و برنامه قرائت قرآن و بعضی‌ها نماز شب، تا اینكه اذان گفته می‌شد بعد نماز جماعت را اقامه می‌كردند و بعد از آن به مراسم سخنرانی‌ها می‌رفتیم و شبهای جمعه مراسم دعای كمیل كه حالت معنوی برای ما داشت احترام می‌كردیم و اغلب شبهای دیگر دعای توسل قرائت می‌شد ، همه عاشق بودند كه انگار از طرف خداوند به آنها الهام شده بود كه سرنوشت برادران چیست؟ همه آنهایی كه الان شهید شده‌اند خودشان نفر به نفر به من می‌گفتند : ما شهید می‌شویم و در این موضوع هیچ شك و شبهه‌ای نداریم از جمله محمد غلامی به من بعد از دعای توسل گفت : من حتما به شهادت می‌رسم و خیلی هم خوشحال هستم و بلافاصله متن شرحی نوشت و به من گفت كه این متن را به مادرم بده .

 باید بگوییم كه چگونه می‌شود آن چهره‌های سراسر ایمان و عظمت كه راستی این را از سالار شهیدان حسین( ع) به ارث برده بودند .

همه ما وابسته به تیپ 17 قم ، گردان 3 ، گروهان 1 ، دسته یك بودیم و به قول فرمانده گردان برادران گناوه‌ای چشم گردان نام برده می‌شدند . 

هر كدام از برادران در سمتی كه خودشان انتخاب كرده بودند با نهایت تلاش و توان می‌كوشیدند ، فی‌المثل :

1.                     شهید عبدالحسین ثقفیان  ، نصرت الله احمدی ـ آر . پی . جی

2.                      عبدالحسین مرادی ، بهادر شهریاری ـ كمك آر. پی . جی

3.                      شهریار ارجمند كمك تیر بار چی

4.                      غلامحسین تیموری ، فریدون غلامی ـ تك تیرانداز 

5.                      محمدغلامی ،عبداللطیف حیدرزاده و مصطفی‌سراجی ـ هرسه بی‌سیم چی 

6.                     بهروز بهروزی نارنجك تفنگی ـ و غیره و

همچون یاران حسینی در حالی كه خودشان از شهادتشان با خبر بودند ولی جانانه و مردانه به قلب دشمن تاختند و مردانه به شهادت رسیدند و برای همیشه جاوید شدند .  برگردیم به عقبتر ؛ روز 1360/12/13به شوش آمدیم و روز 1360/12/16 به سنگرها رفتیم در حدود 100 متر بار شنی قرار داشت ، ولی از آنجا كه هدف مقدس بود در سنگرهایمان نماز جماعت و دعای توسل و دعای كمیل و كلاسهای ایدئولوژی و قرآن داشتیم و حداكثر استفاده از این كلاسها را می‌بردیم و هیچ كس حاضر نبود كه وقتش بیهوده صرف شود تمام برادران وقتها را غنیمت می‌شمردند یا به بحثهای علمی و یا به عبادت خدا مشغول بودند و آن روحیه‌های برادران را هیچگاه فراموش نمی‌كنم .

یادم هست  یك ساعت قبل از حمله بود كه دعای توسل خواندیم و در پایان دعا شهید بهروز بهروزی گفتند : بچه‌ها شهدا منتظر ما هستند و امشب عده‌ای زیادی از ما به شهادت می‌رسیم ، غلامحسین تیموری می‌گفت : تنها از شما می‌خواهم به فرزندم بگویید كه برگردد گناوه و برایم فاتحه بگذارد (فرزند بزرگش جبهه بوده است) برادر شهریاری می‌گفت : بچه‌ها ما داریم آخرین لحظات زندگیمان را می‌گذرانیم .

 قلم علیل است از اینكه آن چهره های نورانی را وصف كند .

راس ساعت 1 بعد نیمه شب بود كه برادران عزیز به ملكوت اعلی پیوستند .

 

 

روحشان شاد راهشان مستدام


***********************************************************************************************************************

 نامه های شهید:


1. نامه‌ای از شهید به پدرش سه روز قبل از شهادت : 


پدر گرامی و مهربانم سلام عرض می‌كنم

توفیق خدمت به اسلام و مسلمین را برای شما از پروردگار متعال خواستارم و آرزومندم شاد و سرحال و تندرست بوده و انشاء الله تعالی آنی از یاد خداوند بزرگ غافل نشوید و بعد از عبادات روزانه و شبانه‌یتان برای فرج حضرت مهدی (عج) و برای رهبر عزیز و رزمندگان اسلام دعا كنید و برای این بنده حقیر و فقیر و نادم دعا كنید ، دعا كنید كه پروردگار متعال از گناهان ما بگذرد و لااقل هر طوری كه شده امام زمان را ببینید كه من خیلی عاشق ایشان می‌باشم . پدرم جبهه‌ حال و هوای خاصی می‌دهد برای ما هم دعا كنید .

پدرم ، مادرم را دلداری بده و روحیه بده و با اخلاق اسلامی انسانی خود ایشان را ارشاد فرما . پدرم برادرانم و خواهرانم را ارشاد اسلامی بفرما و به ایشان بگو كه همیشه به یاد خدا باشند شبها با هم دعا توسل بخوانید و دعای كمیل یادتان نرود ما نیز التماس دعا داریم . مادرم را خیلی خیلی سلام برسان ـ برادرانم  رضای عزیزم حسین مهربانم را خیلی خیلی سلام برسان و به حسین بگو كه اگر تندی از این حقیر دیده‌ است بنده را ببخشد و خواهرم را خیلی خیلی سلام برسان و ضمناً پدر جان نامه‌هایتان به دستم رسید و زیارت نمودم و نامه خواهرم ... نیز به دستم رسید و راستی پدر جان حقیر در مقابل شما و خانواده محترم خجل زده‌ام چرا كه نتوانسته‌ام فرزندی باشم که خدا می‌خواهد . زیاد وقت شریفتان را نمی ‌گیریم ـ حجت الله  ـ نصرت الله احمدی ـ محمد غلامی ـ حیدر‌زاده ـ حسین رستمی و دیگر برادران همگی سلام می‌رسانند . والسلام التماس دعا داریم .

 

مصطفی سراجی 1360/12/28


*******************************************************************************************************************************


2 . نامه‌ای از شهید به برادرش رضا


 

بسمه تعالی

 

برادر عزیز و مهربانم رضا سراجی دامت توفیقاته

ضمن آرزوی تندرستی شماها امیدوارم همیشه اوقات تحت الطاف باری تعالی بوده باشید  ما نیز بحمدالله سلامتیم و ملالی و كسالتی نداریم بجز ء پیروزی هر چه زودتر اسلام بر كفر جهان و صدام و صدامیان این نوكران خود فروخته ابر قدرتها .

برادر جان امكان حتمی است كه فردا یعنی 12/12/60 به جبهه اعزام بشویم و انشاءالله می رویم كه جهاد با نفس و ... را به كمال اعلا برسانیم .

برادرم اگر چه حقیر هم نشین خوبی برای حضرت عالی و پدر و مادر و برادرانم و خواهرانم و عموهایم نبودم از همین جا با شما خدا حافظی قلبی نموده و از صمیم قلب می خواهم كه برایم دعا كنید و حلالم نمائید . برادر عزیزم بنده  بی سیم چی گروهان می باشم باشد كه به لطف پروردگار متعال غالب و مؤید از این مسئولیت بزرگ به خوبی خوب بیرون آیم . تو سلام همگی را برسان

 

 والسلام

مصطفی سراجی 1360/12/11


***********************************************************************************************************************