تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید عبدالطیف حیدرزاده

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

شهید عبدالطیف حیدرزاده

نام پدر : عباس

تاریخ تولد : 1334/8/10

تاریخ شهادت : 1361/1/2

محل تولد : بوشهر

محل شهادت : شوش

محل دفن : گناوه


شرح زندگی
شهید در یك خانواده كاملاً مذهبی در محیطی سرشار از ایمان متولد شد قبل از دوران مدرسه قرآن را فرا گرفت و در سن هفت سالگی شروع به درس خواندن نمود دوران ابتدایی و متوسطه را با نمرات و انضباط خوبی به پایان رسانید و برای سال چهارم دبیرستان بخاطر عدم توانایی پدر عازم آبادان منزل برادر گردید و دوره دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید و دیپلم خود را اخذ نمود سپس روانه گناوه گردید و با شروع جنگ تحمیلی فعالیت خود را در بسیج آغاز نموده پس از مهاجرت خانواده‌های جنگ زده با همت دیگر برادران بنیاد امور جنگ زدگان را به راه انداخت و مسئول تداركات این بنیاد گردید پس از مدتی فعالیت در این ارگان در تاریخ 2/4/60 با عده‌ای از برادران نیز عازم جبهه غرب كشور شدند و پس از یك اقامت 3 ماهه در جبهه مریوان و استقامت در برابر دشمنان خدا به علت اتمام ماموریت عازم گناوه شدند و پس از مدتی فعالیت از طرف فرماندار به معاونت شیلات گناوه منصوب شد و در این اداره چنان از خود ایثار و فعالیت نشان داد كه هفته‌ای یك بار هم منزل از او خبری نداشتند با كوشش وی شیلات گناوه بنام فرزند یك صیاد كه شهید شده بود نامگذاری شد و به مجتمع شهید غلامی تبدیل گردید او پیرو راستین خط امام بود مانند سد مقابلش می‌ایستاد علاقه زیادی به جبهه داشت و چون یك‌ بار رفته بود و برادرهایش با جبهه رفتنش موافقت نمی‌كرد و شهید با زور از طریق كازرون و بدون خداحافظی از مادر و برادران عازم شوش گردید و بی‌سیم چی‌خط بود و سرانجام با خدای خود تماس گرفت و در حمله فتح‌المبین به دیدار معشوق خود شتافت و در تاریخ 2/1/61 به لقاء الله پیوست .
ما زنده برآنیم كه آرام نگیریم             موجیم كه آسوده‌‌گی ما عدم ماست

«یادش گرامی باد و راهش پر رهرو »

شرح شهادت

«امام عزیز فرمودند : به كمك برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند» 

جهت ثبت نام  به بسیج سپاه گناوه آمدم دقیقا راس ساعت 10 صبح روز جمعه مورخ 30/11/1360 در میان بدرقه گرم مردم شهید پرور و دلسوز انقلاب روانه كازرون شدیم و چقدر با نشاط بودیم و شاید بگوییم بهترین لحظه‌های زندگیمان بود زیرا حركت ما بی‌جهت نبود همه هدفی مقدس داشتند و آن تحقق حكومت الله بود و خوشحال بودیم كه ندای امام عزیزمان كه فرموده بودند :

« جوانان به جبهه بروند و این مسئله را زود حلش كنند » و یا « به كمك برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند » لبیك گفتیم .

بگذریم ، ساعت 30 :12 ظهر بود كه به كنار تخته رسیدیم و نماز جماعت را به امامت برادر محمد غلامی «كه از خانواده شهید علی غلامی است» اقامه كردیم و ساعت 2 بود كه به سپاه كازرون رسیدیم و بعد از مدتی عازم شیراز گشته و تاریخ 3/12/1360 در پادگان شیراز بودیم كه هیچگاه خاطرات برادران ارجمند و گرامی را كه با چه عشقی و شوقی نماز جماعت می‌خواندند و با آن حالتی كه اشكها سرازیر بود و ذكر خدای كردند و امام را دعا می‌كردند و اشك می‌ریختند .

در همان پادگان لباس رزم پوشیدیم و تقسیم بندی كردند و از این به بعد لحظه شماری شروع شد كه ما را به جبهه می‌بردند درست قبل از ظهر بود كه به ما خبر دادند كه ناهار بخورید و سپس به صف شوید و اینجا بود كه بچه‌ها از خوشحالی نمی‌دانستند چه كار كنند و آن روز اغلب بچه‌ها از خوشحالی ناهار نخوردند و كاسه صبر آنها برای حركت لبریز شده بود و همه بی‌تابی می‌كردند .

سرانجام راس ساعت 5 بعد از ظهر مورخه 3/12/1360 بود كه از شیراز به سوی اهواز حركتمان دادند و ساعت 30 : 4 بامداد روز بعد به گلف اهواز رسیدیم كه از آنجا به پادگان نمونه واقع در دانشگاه جندی شاپور رفتیم و تا مورخه              13/12/1360 برنامه از این قرار بود كه برادران صبح زود قبل از اذان بیدار و وضو می‌گرفتند و برنامه قرائت قرآن و بعضی‌ها نماز شب، تا اینكه اذان گفته می‌شد بعد نماز جماعت را اقامه می‌كردند و بعد از آن به مراسم سخنرانی‌ها می‌رفتیم و شبهای جمعه مراسم دعای كمیل كه حالت معنوی برای ما داشت احترام می‌كردیم و اغلب شبهای دیگر دعای توسل قرائت می‌شد ، همه عاشق بودند كه انگار از طرف خداوند به آنها الهام شده بود كه سرنوشت برادران چیست همه آنهایی كه الان شهید شده‌اند خودشان نفر به نفر به من می‌گفتند : ما شهید می‌شویم و در این موضوع هیچ شك و شبهه‌ای نداریم از جمله محمد غلامی به من بعد از دعای توسل گفت : من حتما به شهادت می‌رسم و خیلی هم خوشحال هستم و بلافاصله متن شرحی نوشت و به من گفت كه این متن را به مادرم بده .

 باید بگوییم كه چگونه می‌شود آن چهره‌های سراسر ایمان و عظمت كه راستی این را از سالار شهیدان حسین(ع) به ارث برده بودند و همه ما وابسته به تیپ 17 قم ، گردان 3 ، گروهان 1 ، دسته یك بودیم و به قول فرمانده گردان برادران گناوه‌ای چشم گردان نام برده می‌شدند . 

هر كدام از برادران در سمتی كه خودشان انتخاب كرده بودند با نهایت تلاش و توان می‌كوشیدند ، فی‌المثل :

شهید عبدالحسین ثقفیان  ، نصرت الله احمدی ـ آر . پی . جی

 عبدالحسین مرادی ، بهادر شهریاری ـ كمك آر. پی . جی

 شهریار ارجمند كمك تیر بار چی

 غلامحسین تیموری ، فریدون تیموری‌ ـ تك تیرانداز 

 محمدغلامی ، لطیف حیدرزاده و مصطفی‌سراجی ـ هرسه بی‌سیم چی 

بهروز بهروزی نارنجك تفنگی ـ و غیره

و همچون یاران حسینی در حالی كه خودشان از شهادتشان با خبر بودند ولی جانانه و مردانه به قلب دشمن تاختند و مردانه به شهادت رسیدند و برای همیشه جاوید شدند .  برگردیم به عقبتر روز 13/12/1360 به شوش آمدیم و روز 16/12/60 به سنگرها رفتیم در حدود 100 متر بار شنی قرار داشت ، ولی از آنجا كه هدف مقدس بود در سنگرهایمان نماز جماعت و دعای توسل و دعای كمیل و كلاسهای ایدئولوژی و قرآن داشتیم و حداكثر استفاده از این كلاسها را می‌بردیم و هیچ كس حاضر نبود كه وقتش بیهوده صرف شود تمام برادران وقتها را غنیمت می‌شمردند یا به بحثهای علمی و یا به عبادت خدا مشغول بودند و آن روحیه‌های برادران را هیچگاه فراموش نمی‌كنم .

یادم هست  یك ساعت قبل از حمله بود كه دعای توسل خواندیم و در پایان دعا شهید بهروز بهروزی گفتند : بچه‌ها شهدا منتظر ما هستند و امشب عده‌ای زیادی از ما به شهادت می‌رسیم ، غلامحسین تیموری می‌گفت : تنها از شما می‌خواهم به فرزندم بگویید كه برگردد گناوه و برایم فاتحه بگذارد (فرزند بزرگش جبهه بوده است) برادر شهریاری می‌گفت : بچه‌ها ما داریم آخرین لحظات زندگیمان را می‌گذرانیم .

 قلم علیل است از اینكه آن چهره های نورانی را وصف كند .

راس ساعت 1 بعد نیمه شب بود كه برادران عزیز به ملكوت اعلی پیوستند .

 

« روحشان شاد راهشان مستدام »



چند نامه از شهید:


1. نامه ای برای مادرش :

مادر خوبم :

سلام و درود بر تو شیر زن روز

سلام بی‌پایان بر تو كه همه عمر رنج كشیدی و مرا بزرگ كردی چه خون دلها خوردی مادر جان من رفتم تا شاید بتوانم ذره‌ای از زحمات را با خون خود جبران كنم مادر خوبم گمراهان بازار به من اشتباهی یاد داده بودند بازاری كه من سویش می‌روم بازار الهی است ترازویش هیچ كم و زیاد ندارد. مادر جان اگر كشته شدم هیچ خودت را ناراحت مكن و دیگر فرزندانت را تشویق به رفتن به جبهه جانبازی در راه اسلام و امام بكن مادر خوبم من به میل خود به جبهه رفتم و هیچ كس مرا اجبار به این كار نكرد و در اینجا بیش از 500 نفر عازم به جبهه هستند كه همگی خود داوطلب هستند مادر خوبم مبادا بعد از مردن من به كسی توهین بكنید سپاه پاسداران را فرزندان خود بداند زیرا آنها همانهایی هستند كه شما از من انتظار داشته باشم . دوستت دارم دوستم بدار

 

عبدالطیف حیدرزاده 7/4/60

 

 

2. نامه‌ای برای خواهرش مریم :

 

خواهر عزیز بسیار مهربانم مریم حیدر‌زاده

درود بی‌پایان را كه از فرسنگهایی دور و با قلبی نزدیك به سوی خواهر عزیزم می‌فرستم بپذیرید .

امید است كه حالتان خوش و خرم و در زندگی پیروز و شاد باشید و زندگی را كنار فرزند و همسرتان به خوشی هر چه بهتر بگذرانید و فرا رسیدن عید سعید باستان را به شما و خانواده محترمتان تبریك و تهنیت عرض می‌كنم و حال كه سالی و بهاری نو فرا رسیده است زندگی شما نوروزی سبز باشد .

احمد را سلام برسانید حیدر را از طرف من ببوسید و حسین و نظام را سلام برسانید عمه و فاطمه را سلام برسانید همسایگان و دوستانتان را كه یاد ما هستند سلام برسانید از آبادان همگی سلام می‌رسانیم آن كس كه همیشه به یاد شما می‌باشد .


برادرت عبدالطیف حیدر‌زاده

 

3. نامه‌ای برای برادرش محمد علی (1) :

 

برادر خوبم محمد علی حیدر‌زاده

با درود و سلام

امیدوارم كه حالت خوب باشد برادر خوبم نمی‌دانم از كجا شروع كنم بهتر از همه این است كه از بی‌ادبی خودم بگویم از اینكه نیامدم و با شما خداحافظی نكرده ولی از آن ترس داشتم كه مرا منصرف بكنید برادر خوبم دوست دارم كه هیچ در فكرم نباشید من می‌روم تا خود را  آزمایش كنم می‌روم تا شاید گناهان خود را  پاك كنم و می‌روم شاید با خونم درخت اسلام را آبیاری كنم و ... برادر جان بازار را به ما اشتباهی یاد داده بودند ما می‌رویم به سوی بازار اصلی در كفه ترازو قرار می‌گیریم و تا ببینیم آیا تا چه اندازه‌ گناه كارم و شاید بتوانم برای شما افتخاری باشم من در همه مراحل راه زندگی گناه كرده‌ام .

برادر جان ما در این جا در این بیش از 500 نفر داوطلب هستیم كه از شهرستان مختلف برای اعزام جبهه در آنجا گرد آمده‌اند همگی شور ایمان و جانبازی در راه امام را دارند همگی خود را پیش مرگ امام نامیدند ما اكنون در پادگان سپاه پاسداران شیراز هستم و بعد از چند روز آموزش صلاحهای سنگین و سبك به جبهه اعزام می‌شویم دوستتان دارم دوستم بدارید از یادم نبرید هیچ خودتان را ناراحت نكنید زیرا من سوی پدرم می‌روم و منتظر شما می‌مانیم برادر جان من به میل باطنی خود به جبهه رفتم مبادا به كسی توهین بكنید زیرا روحم را عذاب می‌دهید  و سلام .

 

عبدالطیف حیدرزاده 7/4/60

 

4. نامه‌ای برای برادرش محمد علی (2) :

 

برادر خوبم محمد علی حیدر‌زاده

سلام عرض می‌كنم و امید است آنرا از شهر شهیدان گمنام شوش بپذیرید برادرم می‌دانم از دستم ناراحت هستی ولی چه كنم همواره دلم هوای كربلا می‌كند و نمی‌توانم در گناوه بمانم زیرا دوستانم برادرانم در زیر تركش دشمن تكه تكه می‌شوند و من در خانه‌ام راحت آرامیده‌ام این رسم مردانگی و مسلمانی نیست برادرم شما در گردنم خیلی حق دارید و لاكن دینم در گردنم بیش از این حق دارد برادرم شما برایم خیلی زحمت كشیده‌اید همه زندگی را مدیون شما هستم ولی جانم برای كسی كه مرا به وجود آورده است و از شما می‌خواهم  به خاطر خدا خودتان را ناراحت نكنید من دیوانه دینم شده‌ام و آدم دیوانه حرف سرش نمی‌شود و اما از اینجا شوش از شهری كه خانه‌های آن توسط سلاحهای سنگین كافران ویران شده است برایت نامه می‌نویسم ما به مدت چهار روز است كه به این شهر وارد شده‌ایم و كلیه برادران را به جبهه برده‌اند و هنوز شهر پر از نیرو از سراسر ایران است و اهواز هم ما را جهت آموزش بی‌سیم در شهر نگه داشته‌اند به زودی بر مزدوران صدامی حمله خواهیم برد و نابودشان خواهیم كرد و شاید توانستیم هدیه ای كوچك به مناسبت عید تقدیمتان كنیم تمام یاران را سلام برسانید و هیچ خودتان را به خاطر من ناراحت نكنید .

آدرس ما : شوش ـ تیپ 17 قم گردان 3 گروهان 1 دسته 1 بی‌سیم چی عبد‌الطیف حیدر‌زاده

 

برادرت عبدالطیف



خاطراتی از شهید:

1. خاطره ای از خواهر شهید مریم حیدرزاده :

اولین خاطره كه از برادرم در ذهن دارم این است كه وقتی از جبهه برگشت گفت حدود یك ماه در جبهه نتوانستم كه روزه‌ام را ادا كنم به همین خاطر یك ماه در خانه ماند و بدون اینكه یك شب سحری بخورد روزه‌اش را گرفت و بعد دوباره عازم جبهه شد .

من مریم حیدر‌زاده خواهر شهید حیدر‌زاده چند خاطره‌ای را كه از برادرم به یاد دارم به رشته تحریر درآوردم . در سال 59 كه جنگ شروع شد . شهید حیدر‌زاده عضو بسیج سپاه بود و همگام با دیگر برادران خود عازم جبهه جنگ شد . بعد از آنكه از جبهه برگشتنند مدتی در جهاد سازندگی خدمت كردند و بعد از آن چون مادرش به مسئولین اعزام نیرو گفته بودند كه ایشان را به جبهه نفرستند شهید حیدر‌زاده همراه با شهید غلامرضا تیلك از طریق شهرستان كازرون به جبهه رفتند و خانواده ایشان تا مدتی از غیبت ایشان و رفتنشان به جبهه بی‌اطلاع بودند . بعد از برگشتن از جبهه به استخدام اداره شیلات شهرستان گناوه درآمدند و مدتی در اداره شیلات مشغول به كار بودند كه بعد از مدتی به اتفاق برادر شهید محمد غلامی  كه همكار ایشان در شیلات بودند به جبهه رفتند در عملیات فتح ‌المبین به زیارت محبوب شتافتند راهش گرامی و پر رهرو باد  .

حدود یك ماه پس از شهادت ایشان یك روز یكی از كارگران شیلات به منزل برادرم محمد علی حیدر‌زاده آمد در حال كه چند كیلو ماهی و میگو و چند عدد تن ماهی در دست داشت گفت اینها سهمیه ماهیانه شهید حیدر‌زاده است كه از طرف شیلات به ایشان داده می‌شوند . و بعد از پرس و جو تازه ما فهمیدیم كه شهید حیدر‌زاده هر ماهه كه سهمیه‌اش را می‌گرفته آنرا بدون اینكه به خانه بیاورد یا كسی بفهمد به فقیران و مستمندان می‌داد .

شهید حیدر‌زاده الگوی كامل از یك انسان وارسته و با ایمان بود هیچ وقت نمازش به تاخیر نمی‌افتاد با شوق و شور فراوان در عزاداری مولا و آقایش حسین (ع) شركت فعال داشت در حسینیه‌ها و مساجد حضور فعال داشت .

هیچ وقت غذای سیر نمی‌خورد و همیشه می‌گفت به فكر مردمی باشید كه از شما فقیر‌ترند و نمی‌توانند غذای خوب بخورند من به چشم خود دیدم كه چند گونی بهم دوخته بودند و شب روی گونی می‌خوابید ، در جواب اعتراض ما با این كار ، او می‌گفت شما می‌دانید كه رزمندگان ما در خط مقدم شب تا صبح روی خاك می‌خوابیدند و هیچ سر پناهی و مأمنی ندارد من چگونه می‌توانم اینجا روی تشك و پتو بخوابم در حالی كه برادرانم از سرما تا صبح می‌لرزند .

شهید حیدر‌زاده هیچ وقت برای خرید لباس به بازار نمی‌رفت همیشه از لباسهای برادرانش استفاده می‌كرد و آنها را می‌پوشید این بود گوشه‌ای از زندگی شهید عبدالطیف حیدر‌زاده .

شهیدی كه با وجود پای مجروح (توضیح اینكه شهید حیدر‌زاده قبل از اینكه به شهادت برسند . باشند پای رانش بر اثر برخورد با مین صد نفر صدمه دیده بود و با چفیه‌اش آنرا محكم می‌بندد و به نبرد ادامه می‌دهد . )

خاطره دیگری از برادرم در ذهن دارم این است كه وقتی برادرم برای مرخصی به خانه آمده بود همراه دو تا از هم‌ رزمانش بود وقتی مادر به حالت گلایه از او پرسید كه چرا فقط شما به جبهه می‌روید كسان دیگری هم هستند كه به جبهه بروند شهید در جواب مادرم گفت من به جبهه می‌روم و تا چهل روز دیگر برمی‌گردم درست بعد از چهل روز جنازه‌اش را به شهرستان آوردند .

خاطره دیگری كه از برادرم شهیدم دارم نامه‌ای است كه به همراه دفترچه ارسال می‌كنم .

مریم حیدر‌زاده



2. خاطره ای از برادر شهید محمد علی حیدرزا ده :

برادری كه سمت پدر شهید را بعهده داشته اینجانب محمد علی حیدرزاده برادر شهید عبدالطیف حیدرزاده می‌باشم چرا خودم را پدر شهید معرفی كردم. شهید عبدالطیف حیدرزاده  در خوانده‌ای فقیر به دنیا آمد پدر ما بسیار در فقر زندگی می‌كرد طوری كه قدرت غذای كافی را نداشت كه به ما بدهد . بنده تا كلاس پنجم دبستان بیشتر نتوانستم تحصیل كنم ناچار از مدرسه بیرون آمدم در سن 14 سالگی بعنوان ملوان در لنجها مشغول بكار شدم تا كمكی به پدر باشم بعد از مدتی در شركت كشتیرانی خصوصی استخدام شدم و مشغول كار شدم و كارم به آبادان كشیده شد و از استان بوشهر شهرستان گناوه مهاجرت كردم در آبادان كه مستقر شدم برادرم شهید عبدالطیف حیدرزاده را بردم آبادان و او را مدرسه گذاشتم تا دوره دبستان و دبیرستان را گذارند و در نیروی هوائی تهران ثبت نام كرد و مدت 11 ساعت نیز پرواز كرد تا آخر   سال 56 كه حضرت امام خمینی رحمت ا... دستور فرمودند پادگانها را تخلیه كنید شاید اولین نفر  شهیدم عبدالطیف حیدرزاده بود كه پادگان را رها كرد و به آبادان بازگشت و به اتفاق برادر دیگرم در تظاهرات روز و شب شركت می‌كرد تا اینكه انقلاب پیروزانه به ثمر رسید و آنها كماكان در سنگرها بودند و از انقلاب دفاع می‌كردند تا اینكه جنگ تحمیلی دامنگیر شد و آنها تفنگ به دوش از شهر آبادان محافظت می‌كردند ما ناچار خانه و زندگی را ترك كرده به شهرستان گناوه مهاجرت كردیم .

محمد علی حیدر‌زاده


وصیت نامه شهید:

به راستی كه هر كس خدا را یاری كند خداوند او را یاری خواهد كرد.

و اما این شهادت نامه را برای شما راهروان راه الله هدیه می‌كنم باشد همواره موفق و موئد باشید . سپاس خدایی را كه جان داد تا در راهش جانفشانی كنیم و درود بیكران به یگانه منجی عالم بشریت محمد مصطفی(ص) و فرزندش خمینی كبیر كه این جانها را به حركت درآورده در راه صحیح هدیه شوند بارها خواستم بزرگترین و با ارزش ‌ترین چیزی كه در زندگی دارم فدای اسلام نمایم هر بار كه پیش رفتم مورد قبول واقع نگردیدم و اما این بار كه لطف و عنایت خداوندی شامل حالم شده سپاس‌گذارم و اما شما پیروان خط خمینی كبیر  بتازید بر دشمن دین و به حرفی جز حرف روحانیت گوش ندهید بدرستی كه این روحانیت بودند كه ما را بیدار كردند و اینانند كه ما را به صراط مستقیم راهنمایی می‌كنند .

شما مادرم غصه نخور كه فرزندی را از دست دادی ناراحت باش كه چرا یكی از آنها را هدیه كردی . بشتاب تا مادری نمونه برای اسلام عزیز باشی . در زندگیم فقط شما را داشتم هیچگاه به كسی جز شما فكر نمی‌كردم همواره می‌خواستم برنامه‌ای پیش آید تا دین خود را نسبت به شما ادا كنم .

اینجا كه در آن پاداشی بزرگ است مبادا به حرفهایی كه باعث ناراحتی خدا و خلق می‌شود گوش دهی مگذار اولیاء شیطان در جسم و روحت نفوذ كند و اجرت را ضایع نمایند ، اكنون چشم مسلمانان واقعی به توست خون سرخم فرش راهت باد برای برادران عزیزم كه همواره سنگینی زندگیم بر دوش شما بود و بارها بخاطر من ناراحت شدید اكنون شما برادر یك شهید هستید افتخار بكنید كه مقامی بالا یافته‌اید مقامی كه همه كس لیاقت آنرا ندارند و این افتخار را مدیون رهبر كبیر انقلاب باشید دعایش كنید و راهش را راه خود بدانید و خواهران خوبم بدانید كه شما زینبان زمانید این مقامی است بس بزرگ پس پیام حسین زمان خمینی بزرگ را به گوش جهانیان برسانید كه این خواست من و راه من است و شما ای ملت اسلام همواره بگویید خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

جسدم را از شیلات حركت دهید تا كوردلان بدانند كه امت خمینی هم در سنگر اقتصادی و هم در سنگر جنگ مبارزه كردند و پیروز شدند و راه شهیدانشان ادامه دارد .

 

سرباز اسلام عبدالطیف حیدرزاده