تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید قاسم اسیری

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

شهید قاسم اسیری

نام پدر : علی

تاریخ تولد : 1346/4/1

تاریخ شهادت : 1365/1/10

محل تولد : خورموج

محل شهادت : مهران

آرامگاه : بندر گناوه



شرح زندگی :

بسم رب الشهدا و صدیقین

و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون

برادر عزیزمان رزمنده دلیر سپاه اسلام در سال 1346 در روستای شهنیا دیده به جهان گشود . وی تحصیلات خود را تا سوم ابتدائی در زادگاهش گذراند و پس از هجرت خانواده‌ به بندر گناوه به تحصیلات خود ادامه داد در این مدت چه در كودكی و چه در دوران تحصیل فرد مودب و سربزیر و معقول بود كه همه دوستان و كسانی كه او را میشناسند از این طرز رفتار وی حسرت میبردند .

سپس كه دوران بلوغ ایشان رسید با اینكه جو انحراف از مكتب در جامعه برایش فراهم بود معذالك مقید به انجام واجبات و ترك محرمات بود چنین جوان پاك و وارسته ای كه هیچ گاه نماز و روزه‌اش حتی در سن 12 سالگی ترك نمیشد.

 بایستی زندگی ایشان برای همه جوانان و علاقه‌مندان به تعالیم اسلام سرمشق باشد . شهید قاسم اسیری از شدت علاقه ای كه به نظام جمهوری اسلامی و رهبری حضرت امام امت داشت یك‌سال از فرارسیدن تاریخ سربازی مشتاقانه برای یاری رساندن دین محمد (ص) و پاسخ مثبت به ندای هل من ناصراً ینصرنی امام حسین (ع) به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت و جان عزیزش را برای اسلام در طبق اخلاص گذاشت .

ایمان قلبی ایشان در حدی بود كه برای رفتن به جلسه امتحان در مدرسه مكرراً درخواست كرده بود كه برایم آیه الكرسی بخوانید تا در امتحان قبول شوم .

اما ای شهید بزرگوار   تو در یك امتحان بزرگ الهی در جبهه قبول شدی و به دیار حق شتافتی .

شهید قاسم اسیری پس از گذراندن پنج ماه خدمت مقدس سربازی سرانجام در تاریخ 15 تیر ماه 1365 در جبهه مهران نعمت شهادت كه فخر اولیا و راه انبیا و ائمه معصومین (ع) است نصیب ایشان گردید .



شعری از پدرشهید قاسم اسیری در وصف فرزند

فلك كردی مــــرا از قاســمم دور        بگریم تا دو چشمانم شود كــــور

مــــرا از دیـــن اسلام پای بندم          نمی دانم چرا از مـــن شـــدی دور

امیـــدم بود دامـــــادت ای رود           بـــه قربـــان دل ناكامــت ای رود

بـــگفتار خمینـــی او شهیـــدن         ولــی حیفــی بــه مطلـب نرسیدن 

نچیدم حجله ای بــابــا بـــرایت           نشستـــم در آخـــر اندر عزایــــــت

تو شد عیشت عزا و حجله‌ات گور       دم آخر شدی از پدر و مادرت دور

فلــك بنیــاد كــــردی بی وفایی         منو بـا قاسم كـــردی تـــو جدایی

بیا قاسم بپرس از حــــال و زارم         شب و روز از فراقــت بــی قرارم 

مـــــن از بهر تو دایم در خروشم          كه قاسم برده عقل و جان و هوشم

شدم دیوانه بعد از مرگ قاســم             قســم خــوردم لبــاس نــو نپوشم




خاطره:

خاطره از هم كلاس شهید، آقای بهمنیار عبدالله پور

تا آنجا كه بیاد دارم من و قاسم در یك محله زندگی می‌كردیم خانه آنها جنوب جاده نزدیك دره قرار داشت و خانه ما شمال جاده خانه‌ای كه از در و دیوارهای آن خاطرات بیشمار دوران كودكی من می‌بارد خانه ای كه خاطرات تلخ و شیرین بیشمار را در ذهن من باقی گذاشته است و هنوز هم كه هنوز است خانه های هر دوی ما سر جای سابق خود قرار دارد همان خانه قدیمی محقر بدون تغییر و در حالی كه من سر تا پا تغییر و دگرگون شدم از آنجا كه من و قاسم در یك دبستان كه آن موقع به اسم مدرسه حافظ خوانده می‌شد درس می‌خواندیم و هم كلاس بودیم با هم دوستانی صمیمی شدیم .

معمولاً مدرسه كه تعطیل می‌شد تمام بچه های محل در یك میدان كه نزدیك خانه ما بود و الان تبدیل به خانه شده و اثری از آن نیست جمع می‌شدیم و بازیهای محلی می‌كردیم . بازیهای كه امروزه رنگ و رویی قدیمی دارد و در ذهن من اثری كم رنگ از آنها باقی مانده است .

آن موقع تا آنجا كه بیاد دارم همه بچه‌ها مثل هم بودند زندگی همه در یك سطح بود و خانه‌ها تجملات و زرق و برقهای كنونی را نداشت . تنها تفریحی كه هنوز برای من لذت بخش است ماهیگیری از دره بود كه نزدیك خانه قاسم قرار داشت .

فصل تابستان كه می‌شد هركدام از بچه‌ها با خریدن قلاب ماهیگیری به صید ماهی می‌رفتند من و قاسم هم از جمله آنها بودیم و هر روز صبح زود به ماهیگیری می‌رفتیم و نزدیكهای ظهر به خانه بر می‌گشتیم .

ایام به سرعت سپری شدند و ما روز به روز بزرگتر می‌شدیم تا اینكه دوران دبستان را پشت سر گذاشتیم و به مدرسه راهنمایی رفتیم آن موقع درست اوایل جنگ تحمیلی بود و وقتی ما رزمندگان را می‌دیدیم كه فوج ، فوج سوار ماشین می‌شدند و به جبهه می‌رفتند آرزو می‌كردیم ای ‌كاش ما یكی از آنها بودیم . آرزو می‌كردیم ای كاش ما هم بزرگ بودیم و می‌توانستیم به جبهه بریم. در این دوران بازیهای محلی هم تغییر كرد و رنگ و بوی جنگ از آن می‌آمد .

بچه‌های محله بعد از تعطیلی مدرسه همه دور هم جمع می‌شدند و به دو گروه تقسیم می‌شدند یك گروه سربازان عراقی و یك گروه سربازان ایرانی بودند . آن روزها همه بیاد ماندنی و خاطره انگیز بود و هر روز آن دفتری از حوادث تلخ و شیرین جبهه و جنگ كه از حوصله كلام حقیر خارج است.

دوران راهنمایی را پشت سر گذاشتیم و به دبیرستان رفتیم . من و قاسم هر دو رشته علوم انسانی را انتخاب كردیم و به دبیرستان شهدای فتح المبین رفتیم .

دبیرستان فتح المبین پر افتخارترین دبیرستان بندر گناوه است . دبیرستانی كه حدود 25 شهید تقدیم اسلام و انقلاب كرد . از دانش آموز گرفته تا معلم و خدمتكار، سال دوم دبیرستان را گذرانده بودیم كه قاسم تصمیم گرفت  ترك تحصیل كند و به جبهه برود به همین خاطر با وجود اینكه از معافیت تحصیلی برخوردار بود به حوزه مراجعه كرد و دفترچه آماده به خدمت گرفت و سپس به خدمت مقدس سربازی اعزام شد .

پس از اتمام آموزش به لشكر هفتاد و چهار خرم آباد منتقل شد و پس از چند ماه خدمت و ایثارگری در ارتفاعات كله قندی به درجه رفیع شهادت نائل شد .   

 

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.