تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید هاشم امیری

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

شهید هاشم امیری

نـــام پدر : حیدر

تاریخ تولد : 1343/06/02

تاریخ شهادت : 1365/08/07

محل تولد : بندر گناوه(روستای عباسی)

محل شهادت :آبهای نیلگون خلیج فارس

آرامگاه : گلزاز شهدا گناوه

شرح زندگی

شهید هاشم امیری فرزند حیدر متولد 1343 در خانواده‌ای مذهبی و مستضعف در روستای عباسی چشم به جهان گشود و در سن شش سالگی وارد دبستان شد دوران ابتدایی را با موفقیت در زادگاه خویش به پایان رسانید .

سپس دوره راهنمایی را در روستای محمد صالحی با رنج و زحمت زیاد ادامه داد تا اینكه از طرف سپاه در خصوص اعزام به جبهه اعلام نیاز شد.

 او در آن برهه حساس از زمان اعزام به جبهه حق علیه باطل را بر مدرسه ترجیح داد . لذا در نیمه سال سوم راهنمایی بود كه با عزمی راسخ به جبهه ‌رفت و در عملیات‌های مختلف شركت داشت و در عملیات فتح المبین فعالانه شركت داشت و یكی از همرزمان دیرین او در این روستا شهید شهریاری به لقاء الله پیوست ولی او افسوس می خورد و می گفت : معلوم است لیاقت شهادت را ندارم .

او كه دیگر مجذوب اسلام و انقلاب شده بود جز با خدمت در سپاه نمی توانست روح خود را تسكین دهد اینجا بود كه تصمیم گرفت رسماً به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بپیوند و رسماً پاسدار اسلام شد .

پنج سال در یگان دریایی سپاه انجام وظیفه نمود در ماموریت های مشكل دریایی كاردانی و تعهد و شجاعت و ایثار او زبان زد دیگر همرزمان وی بود در كاروان بزرگ دریایی سپاه در والفجر 8 او نیز از افتخار آفرینان والفجر 8 بود و چندین ماه  در آن قسمت از جبهه فاو جانفشانی نمود .

در مرداد ماه 1365 به ازدواج با خانواده‌ای متدین و انقلابی اقدام نمود و  از  اهمیت این ازدواج و زندگی شهید همین بس كه خودش وصلت با چنین خانواده‌ای را موجب افتخار می دانست .

اما این ازدواج بیش از 100 روز به طول نیانجامید او در تاریخ 3/8/1365 از قرار گاه نوح یك ماموریت دریایی به طرف جزیره فارسی حركت كرد و پس از پایان ماموریت موفقیت آمیز در تاریخ 8/8/1365 هنگام برگشت یدكش آنها مورد اصابت موشك دشمن بعثی قرار گرفت  و به سوی معشوق حقیقی خود شتافت و به آرزوی دیرینه خود كه همانا شهادت در راه خدا بود رسید .

 والسلام 


مورخ : 15/7/1360


« انالله و انا الیه راجعون »

« ما از خداییم و برگشت ما بسوی اوست »

وقتی آن چیزی كه از این آیه تلاوت می‌كنید حاكی از آن است كه ما از خدا هستیم چه بهتر كه این جان ناقابل را كه بخشیده ی خودش می باشد برای آن ارزش قائل شده و برای اعتلای كلمه ( لا اله الا الله ) جز به خریداری كه تنها فقط او ارزش آن را  می داند در معرض بیم قرار ندهیم.

 زیرا اوست كه قادر به پرداخت بهاء آن می باشد پس تامل و درنگ را جایز نباید بدانیم دیرتر یا زودتر در صحنه نبرد علیه باطل حاضر گردیم و درخت تنومند پر بار اسلام را با خون خود آبیاری نماییم .

از برادران ایمانیم میخواهم كه صفوف خود را هر چه فشرده تر و محكمتر نگهدارند و تا محو كامل تمام سلطه جویان و جهانخواران به مبارزه خود ادامه داده و تمام تفاله‌های رژیم كثیف منحوس پهلوی را از داخل و خارج ریشه كن نمایند .

 خداحافظ

هاشم امیری ـ اهل عباسی گناوه

15/7/60
شماره : 2


ای اهل ایمان سلاح جنگ برگیرید و آنگاه دسته دسته یا همه یك بار متفق برای جهاد بیرون روید .

 با درود بیكران به پیامبر راستین ، رسول اكرم محمد (ص) و جانشین بر حق او حضرت علی (ع) و یازده فرزند او به خصوص آخرینشان امام زمان (عج) .

من وصیتی ندارم اما آرزوی من این است كه دین اسلام در همه جهان گسترش یابد . همه چیز آفریده خداست و خداوند در همه جا وجود دارد . اگر خدا صد بار مرا پس از مرگ دوباره زنده كند باز هم در راه او به جهاد بر می خیزم تا حق در همه جا حاكم شود . اما جهاد را فقط در جنگ كردن نمی دانم بلكه همان روشی كه پیامبران از آن استفاده می‌كرده اند یعنی راهنمائی انسانها به راه راست اسلام باید به راستی راهنمای زندگی هر فرد باشد .

این بنده رو سیاه خداوند در این دنیا به هیچ چیز نیاز ندارم ، تنها چیزی كه از خدای خویش می خواهم این است كه از راه او جدا نشوم همان طوری كه حضرت علی (ع) درد خود را به خداوند چنین می گوید :

خداوندا همه چیز به ما دادی تا  در راه تو باشم و تو را ستایش كنم اما نه به خاطر دنیا و نه ترس از بهشت و دوزخ تو ، بلكه به این دلیل كه عشق به تو و دیدار تو را داشته‌ام  و تو را شایسته پرستش می دانم. پس هر چه را به درگاه تو نیایش كنم باز هم كم است .

از شما ملت بزرگ و پیروز ایران می خواهم كه هیچ گاه از امام بزرگوار را تنها نگذارید .

 پیامی به پدر و مادرم : من شما را به خداوند بزرگ می سپارم و از خدای  متعال می خواهم كه به شما صبر و استقامت در راهش عطا كند . هیچ گاه از شهادت فرزندتان ناراحت نشوید چون مردن حق است و چه بهتر كه شهادت در راه رضای خدا باشد و سفارشی به برادرانم كه درس خود را ادامه بدهند چون مدرسه هم سنگر است راه الله را انتخاب كنند و بهترین راه كه راه اسلام و قرآن است را بپیمایند چون اسلام  به جوانان احتیاج دارد .

 

والسلام

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار

 

 

خاطره ای از زبان پدر شهید :

پدر شهید می‌گوید طی ماموریتی كه زمان آن مشخص نیست و درست به یاد ندارد شهید زنده یاد ماموریت پیدا می‌كند كه با همراه عده‌ای از دوستان به وسیله دو ناو یدكش ، چهار دستگاه لودر و مقداری هم مهمات را به جزیره فاو ببرند وی می‌گوید : در این راه هواپیماهای جنگی عراق با دیدن ناوها آنها را مورد حمله قرار می‌دهند و یكی از یدكشهای ما مورد اصابت موشك بعثی‌های عراق قرار می‌گیرد و منهدم می‌گردد ولی با لطف خدا و یاری خداوند بزرگ با اینكه مثل باران مورد هدف قرار گرفته بودند بالاخره به مقصد كه همان فاو بود می‌رسند و با كمترین تلفات ، مهمات‌ ها  را تحویل می‌دهند و آن طور كه  پدر شهید از زبان شهید می‌گفت : فقط تایر یكی از لودرها آتش گرفته بود كه آن هم مهار شد وی می‌گوید : با رسیدن به مقصد و لنگر انداختن  ، تمام بدنه ناوها را گل مالیدند تا نیروی عراقی نتوانند آنها را به راحتی ببینند و مورد حمله قرار دهند .

 پدر شهید می‌گوید : برای حمله به نیروهای عراقی شهید زنده یاد همراه تعداد زیادی از بچه‌های شیراز مامور می‌شوند كه در جزیره با عبور از رودخانه به دشمن و مدافع و استحكامات بعثی عراق ضربه وارد كنند و در موقع گذشتن نیروها از آب با اینكه تعداد زیادی از بچه‌ها از آب گذشته بودند و فقط یكی از قایقها هنوز در آب بود و یكی از روحانیون مبارز و راننده قایق در آن بودند نیروهای دشمن از وجود ما آگاه شدند و ما را با آر پی چی و اسلحه‌های دیگر مورد حمله قرار دادند و با وجود اینكه شهید برای كمك و انتقال روحانی و راننده قایق به این طرف آب آمده بود بر اثر انفجارهای پی در پی تركش به بینی و زیر چشم آنها برخورد كرد و بیهوش شدند و در همان لحظه قایق را هم به وسیله آر پی چی می‌زنند كه روحانی به شهادت می‌رسد ولی جوان راننده قایق با لطف خدا به آب می‌پرد و زنده می‌ماند .

شهید هاشم امیری را در حالت بیهوش كامل به پشت جبهه منتقل می‌كنند و سپس وی را با هواپیما یا هلیكوپتر به تهران و بیمارستان منتقل می‌كنند كه شهید در بیمارستان عمل می‌شود و تركش از صورت وی بیرون می‌آید وقتی به هوش می‌آید عده‌ای از مردم را در كنار تحت خود می‌بیند و با وجود اینكه هنوز اطراف بیمار را گرفته بود فكر می‌كند كه به خانواده‌شان خبر داده شده اینها افراد خانواده خود و اقوام او هستند ولی بعد فهمیدند كه عده‌ای از مردم خدا دوست مردم تهران هستند كه به عیادت وی آمدند .

و سرانجام پس از یك هفته بستری به خانه بر می‌گردد لازم به یاد آوری است كه در این مدت خانواده با خبر نبودند و هنوز چند روزی از استراحت وی نگذشته بود و بخیه‌های وی كشیده نشده بود كه دوباره به محل خدمت خود بازگشت و گفت بخیه‌ها را حتماً خواهم كشید و نگران من نباشید .

پدر شهید با ذكر برخی از صفات خدا پسندانه در وجود شهید و ایمان به خداوند متعال و یگانگی وی و اعتقاد كامل به ائمه اطهار و امامان می‌گوید :

در یكی از روزها كه تازه به مرخصی آمده بود پس از گفتگوی طولانی با پدر و مادر از  پدر اجازه می‌خواهد كه چون تازه از راه رسیده و خسته است برای مدتی به استراحت بپردازد و شب را در اتاقی جداگانه سپری كند . پدر گفت : نیمه‌های شب كه بیدار شدم صدای دلنشین قرآن را شنیدم و تعجب كردم كه چه كسی در این نیمه شب قرآن می‌خواند و وقتی كه خوب گوش كردم فهمیدم صدا از خانه است كه خود شهید در آن خوابیده پس به آن اتاق رفتم و در را باز كردم دیدم خود شهید دارد قرآن می‌خواند : گریه می‌كند از او سوال كردم كه چه می‌خوانی و چرا گریه می‌كنی ؟ گفت : اگر سواد داشتی و می‌توانستی این كتاب یعنی قرآن را بخوانی هیچ وقت خوابیدن را بر خواندن قرآن ترجیح نمی‌دادی و تمام وقت قرآن می‌خواندی ؛ پس شهید را در حال خود تنها گذاشتم و برگشتم . 

پدر شهید می‌گوید : در یكی از روزها كه به مرخصی آمده بود و دور هم جمع بودیم و صحبت می‌كردیم من به شوخی به شهید گفتم : كه پدر جان دیگر من پیر و از كار افتاده هستم و دیگر توانایی كار را ندارم تو دیگر باید اینجا بمانی و كمك من باشی تو خدمت خود را به اسلام كرده ای و حالا باید به من كمك كنی ولی شهید با شنیدن این سخن ناراحت شد و از پدر دل آزرده شد .

پدر شهید میگوید : همان شب خواب دیدم كه دو نفر با پایه های آتشین از آسمان پایین آمدند و خواستند كه مرا با آن پایه‌ها بزنند و می‌گفتند : كه چرا جوان ما را از سخنت آزرده كردی و مانع از رفتن وی به جبهه هستی و من در خواب با اینكه ترسیده بودم با ذكر نام خداوند و التماس به اینكه من او را آزاد گذاشته‌ام و كاری به كار او ندارم . صبح از خواب بیدار شدم این را به شهید گفتم و او را با صلوات به جبهه فرستادم .

 والسلام