تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید محمد غلامی

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

شهید محمد غلامی

نام پدر : حسین

تاریخ تولد :1336/12/10

تاریخ شهادت :1361/1/2

محل تولد :گناوه

محل شهادت : دشت عباس

آرامگاه :گناوه


[زندگینامه ، قسمتی از وصیت نامه ،خاطره ای از مادر شهید و شرح شهادت ]

شرح زندگی :

شهید محمد غلامی در سال 1336 در خانواده ای فقیر از نظر مادی متولد شد . در سال 7 الی 8 سالگی به یاری پدر و مادر نماز را آموخت كه خود نیز علاقه وافری به آن داشت از كودكی بچه ای گوشه گیر بود وی در سنین 9 تا 10        سالگی همراه با رفتن به مدرسه در تابستان به مكتب محله خود می رفت و قرآن را می آموخت قبل از انقلاب تكیه خاصی روی مسائل اسلامی داشت و شدیداً روی این امر پا فشاری می كرد اغلب خواهران را به رعایت حجاب اسلامی تشویق و برادران را سفارش به نماز و روزه و دیگر مسائل اسلامی می كرد . سپس برای ادامه تحصیلات رشته خود به برازجان رفت و مدت زیادی را با رنج و زحمت زیاد موفق به گرفتن دیپلم خود گردید و بعد از آن به خدمت سربازی رفت و به علت معاینات پزشكی معاف شد . به كار علاقه زیادی داشت معتقد بود كه مسلمان باید به نیروی بازوی خود دست رنجش را بدست بیاورد و نیز اعتقاد بر این باید  كه باید انسان به اندازه ای كه كار می كند مزد دریافت كند و بارها اعتراض نسبت به كم كاری‌ها داشت تا اینكه انقلاب اسلامی به اوج خود رسید محمد شركت فعال در تظاهرات بر رژیم ستم شاهی داشت و از این بابت خوشحال بود كه دیگر احكام اسلام به دست ملت مسلمان و به رهبری فرزند قرآن احیا می شود . علاقه شدیدی به خواندن كتاب داشت قبل از انقلاب دارای یك كتابخانه كوچك در خانه بود و اكثراً خرجی كه می كرد صرف خریدن كتاب بود انقلاب به پیروزی رسید با تشكیل كمیته انقلاب در گناوه او نیز مشغول به پاسداری در كمیته انقلاب اسلامی گناوه شد . اكثر اوقات پاسداری وی در كنار دریا و كنترل كشتیهای قاچاقچیان بود او شدت عمل زیاد به خرج می داد ،حتی چند بار سفارش كردند كه اگر محمد دست از این كار بر ندارد حسابش غیر از این است ولی او ترتیب اثر نداد و با ایمان و با جدیت بیشتر بكار ادامه می داد وی می‌گفت اگر روزی پدرم هم نیز بخواهد بر خلاف قانون اسلام عمل كند طبق رفتار اسلام با او رفتار خواهد شد تا اینكه سپاه پاسداران تشكیل شد و ایشان به دلایلی به كمك پدرش در امور مالی خانواده شتافت و بعد از آن مسئله جنگ تحمیلی به وجود آمد و ایشان این جنگ را جنگ حق علیه باطل به حساب می آوردند و ایمان به پیروزی حق داشتند و علاقه داشت كه در  جبهه حضور داشته باشد و در حمل و نقل مجروحین ، برادران خود را یاری كرده بیش از دو ماه در آنجا بود و در نامه‌هایی كه می نوشت كه می‌نوشت شهامت های برادران رزمنده را می نوشت و او شهامت و شجاعت آنها بر خود می بالید بالاخره با تلاش دیگر برادران در آنجا برای مدتی به شهر خود بازگشت و برای معلمی به روستای شول رفت و در آنجا مشغول خدمت پر ارج معلمی گردید او همیشه از درد و رنج های این روستا درد و دلهای فراوانی داشت و از كمبودها سخن می‌گفت از نداشتن مدرسه و دیگر امكانات كه باید به آنها كمك می شد ایشان دارای اخلاق و رفتاری بسیار خوب بودپس از آن با عده ای از دوستانش از جمله شهید غلامی عازم جبهه غرب كشور شدند (نوسود) مدت چهار ماه در خط مقدم جبهه مبارزه نمود و پس از تصرف تپه های نوسود و شهید شدن غلامی باز هم به پشت جبهه برگشت و با اینكه چهار ماه تمام در آنجا و با وجود از دست دادن یار خویش شهید غلامی و با آن گرفتاری كه برای خانواده‌اش پیش آمد از مبارزه باز ایستاد و دیگر بار عازم جبهه آبادان شد و پس از شكستن حصر آبادان به پشت جبهه آمد و مشغول مبارزه با گروهكهای امریكایی شد و ضمن ادامه درس دیگر بار عازم بستان شد و در پیروزی فتح بستان مسئولیت مهمی بر عهده داشت و پس از آن به پشت خط مقدم آمد و مشغول مبارزه و سر و صورت دادن انجمن های اسلامی دانش‌آموزان و اتحاد به انجمن های اسلامی مشغولشد و در این مورد فعالیت او بر همه آشكار است باز هم به ندای هل ناصر ینصرنی پاسخ گفت و عازم شوش شد و با عده ای از دوستانش و با تمام وجود خود را نثار انقلاب نمودند و لقاء‌‌ الله پیوستند (در سن 19 سالگی )

ناگفته نماند كه آنچه درباره او بوسیله خانواده شهید بیان شد قطره ای در مقابل دریاست و خیلی از خصوصیات و اعمال و كردارش و فعالیتش در رابطه با انقلاب و اسلام از چشم ما پنهان بود و آن خصوصیاتش كه ایشان داشت و از آنچه انجام می داد به زبان نمی آورد ما نمی دانستیم كه چكار انجام می دهد اما اخلاق ایشان در میان خانواده می توان گفت كه الگوی اخلاق و صفا و مهر بود زیرا در طول عمرش هیچ كس را جز ضد انقلاب نیازرد و هیچگونه برخورد تندی نداشت مگر با ضد انقلاب ، با همه مهربان بود و همه او را از جان و دل دوست داشتند و یكی از بهترین خصوصیاتی آن بود كه هیچ گاه غیبت نمی كرد . آنچه انجام می داد در عمل بود نه از زبان . از نظر شجاعت و چابكی خیلی سریع بود.


 قسمتی از وصیت نامه شهید محمد غلامی :

1 ـ مرا روی پهلوی خاك كنید .

2 ـ برای من لباس سیاه نپوشید و گریه نكنید كه مرگ حق است و اگر چنانچه این دنیا ارزشی داشت خداوند خاتم انبیا حبیب خودش را از دنیا نمی برد .

3ـ قلیل پولی كه دارم خرج فاتحه‌ام كنید.

4 ـ دین خدا را حفظ كنید و به ریسمانش كه همان خمینی كبیر است چنگ زنید .

5ـ از من به شما كه این انقلاب شكست‌ناپذیر است چون این چراغ را خدا روشن كرده و هیچ كس قادر به خاموش كردن آن نیست اگر چنانچه خدای نكرده همه شما هم بر علیه این انقلاب بشورید خداوند همه شما را نابود خواهد كرد .

 

خاطره‌ای  از مادر شهیدان علی رضا و محمد رضا غلامی :


قبل از شهادت علی رضا خواب دیدم كه درخت نخلی در حیات داریم و آن درخت خیلی زیاد طاره كرده كه از دید نشان تعجب كردم رفتم بچه‌ها را صدا زدم و گفتم بیایید ببینید كه درختمان چقدر طاره كرده ،وقتی دست زدم كه یكی از آنها را بچینم تمام آنها ریخت ، در همان لحظه از خواب بیدار شدم و صبح خبر شهادت علی رضا را آوردند .

قبل از شهادت محمد رضا خواب دیدم كه علی رضا و محمد رضا دست هم را گرفته اند و آمدند به علی رضا گفتم تو كجا و محمد رضا كجا ، تو كه شهید شده‌ای پس چرا دست محمد رضا را گرفته‌ای ، ایشان گفتند : ما پیش هم هستیم و آنها خدا حافظی كردند و رفتند من برای بدرقه شان می رفتم كه دیدم به یك باغ بزرگ وارد شدند كه در آن باغ همه نوع چیز  خداوند موجود بود گفتم اینجا چه جای خوبی است ، علی رضا گفت : اینجا فقط جای شهدا است وقتی كه این را گفت من جا خوردم و بیدار شدم صبح آن شب نیز خبر شهادت محمد رضا را آوردند . 


 شرح شهادت :

«امام عزیز فرمودند : به كمك برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند»

 

جهت ثبت نام  به بسیج سپاه گناوه آمدم دقیقا راس ساعت 10 صبح روز جمعه مورخ 30/11/1360 در میان بدرقه گرم مردم شهید پرور و دلسوز انقلاب روانه كازرون شدیم و چقدر با نشاط بودیم و شاید بگوییم بهترین لحظه‌های زندگیمان بود زیرا حركت ما بی‌جهت نبود همه هدفی مقدس داشتند و آن تحقق حكومت الله بود و خوشحال بودیم كه ندای امام عزیزمان كه فرموده بودند :

« جوانان به جبهه بروند و این مسئله را زود حلش كنند » و یا « یا به كمك برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند » لبیك گفتیم .

بگذریم ، ساعت 30 :12 ظهر بود كه به كنار تخته رسیدیم و نماز جماعت را به امامت برادر محمد غلامی «كه از خانواده شهید علی غلامی است» اقامه كردیم و ساعت 2 بود كه به سپاه كازرون رسیدیم و بعد از مدتی عازم شیراز گشته و تاریخ 3/12/1360 در پادگان شیراز بودیم كه هیچگاه خاطرات برادران ارجمند و گرامی را كه با چه عشقی و شوقی نماز جماعت می‌خواندند و با آن حالتی كه اشكها سرازیر بود و ذكر خدای كردند و امام را دعا می‌كردند و اشك می‌ریختند .

در همان پادگان لباس رزم پوشیدیم و تقسیم بندی كردند و از این به بعد لحظه شماری شروع شد كه ما را به جبهه می‌بردند درست قبل از ظهر بود كه به ما خبر دادند كه ناهار بخورید و سپس به صف شوید و اینجا بود كه بچه‌ها از خوشحالی نمی‌دانستند چه كار كنند و آن روز اغلب بچه‌ها از خوشحالی ناهار نخوردند و كاسه صبر آنها برای حركت لبریز شده بود و همه بی‌تابی می‌كردند .

سرانجام راس ساعت 5 بعد از ظهر مورخه 3/12/1360 بود كه از شیراز به سوی اهواز حركتمان دادند و ساعت 30 : 4 بامداد روز بعد به گلف اهواز رسیدیم كه از آنجا به پادگان نمونه واقع در دانشگاه جندی شاپور رفتیم و تا مورخه              13/12/1360 برنامه از این قرار بود كه برادران صبح زود قبل از اذان بیدار و وضو می‌گرفتند و برنامه قرائت قرآن و بعضی‌ها نماز شب، تا اینكه اذان گفته می‌شد بعد نماز جماعت را اقامه می‌كردند و بعد از آن به مراسم سخنرانی‌ها می‌رفتیم و شبهای جمعه مراسم دعای كمیل كه حالت معنوی برای ما داشت احترام می‌كردیم و اغلب شبهای دیگر دعای توسل قرائت می‌شد ، همه عاشق بودند كه انگار از طرف خداوند به آنها الهام شده بود كه سرنوشت برادران چیست؟ همه آنهایی كه الان شهید شده‌اند خودشان نفر به نفر به من می‌گفتند : ما شهید می‌شویم و در این موضوع هیچ شك و شبهه‌ای نداریم از جمله محمد غلامی به من بعد از دعای توسل گفت : من حتما به شهادت می‌رسم و خیلی هم خوشحال هستم و بلافاصله متن شرحی نوشت و به من گفت كه این متن را به مادرم بده .

 باید بگوییم كه چگونه می‌شود آن چهره‌های سراسر ایمان و عظمت كه راستی این را از سالار شهیدان حسین( ع) به ارث برده بودند و همه ما وابسته به تیپ 17 قم ، گردان 3 ، گروهان 1 ، دسته یك بودیم و به قول فرمانده گردان برادران گناوه‌ای چشم گردان نام برده می‌شدند . 

هر كدام از برادران در سمتی كه خودشان انتخاب كرده بودند با نهایت تلاش و توان می‌كوشیدند ، فی‌المثل :

1.                      شهید عبدالحسین ثقفیان  ، نصرت الله احمدی ـ آر . پی . جی

2.                       عبدالحسین مرادی ، بهادر شهریاری ـ كمك آر. پی . جی

3.                       شهریار ارجمند كمك تیر بار چی

4.                       غلامحسین تیموری ، فریدون تیموری‌ ـ تك تیرانداز 

5.                       محمدغلامی ، لطیف حیدرزاده و مصطفی‌سراجی ـ هرسه بی‌سیم چی 

6.                      بهروز بهروزی نارنجك تفنگی ـ و غیره 

همچون یاران حسینی در حالی كه خودشان از شهادتشان با خبر بودند ولی جانانه و مردانه به قلب دشمن تاختند و مردانه به شهادت رسیدند و برای همیشه جاوید شدند .  برگردیم به عقبتر روز 13/12/1360 به شوش آمدیم و روز 16/12/60 به سنگرها رفتیم در حدود 100 متر بار شنی قرار داشت ، ولی از آنجا كه هدف مقدس بود در سنگرهایمان نماز جماعت و دعای توسل و دعای كمیل و كلاسهای ایدئولوژی و قرآن داشتیم و حداكثر استفاده از این كلاسها را می‌بردیم و هیچ كس حاضر نبود كه وقتش بیهوده صرف شود تمام برادران وقتها را غنیمت می‌شمردند یا به بحثهای علمی و یا به عبادت خدا مشغول بودند و آن روحیه‌های برادران را هیچگاه فراموش نمی‌كنم .

یادم هست  یك ساعت قبل از حمله بود كه دعای توسل خواندیم و در پایان دعا شهید بهروز بهروزی گفتند : بچه‌ها شهدا منتظر ما هستند و امشب عده‌ای زیادی از ما به شهادت می‌رسیم ، غلامحسین تیموری می‌گفت : تنها از شما می‌خواهم به فرزندم بگویید كه برگردد گناوه و برایم فاتحه بگذارد (فرزند بزرگش جبهه بوده است) برادر شهریاری می‌گفت : بچه‌ها ما داریم آخرین لحظات زندگیمان را می‌گذرانیم .

 قلم علیل است از اینكه آن چهره های نورانی را وصف كند .

راس ساعت 1 بعد نیمه شب بود كه برادران عزیز به ملكوت اعلی پیوستند .

 

 

"شادی روح  همه ی شهدا صلوات"











طبقه بندی: عکسهای شهداء، زندگینامه شهدا، وصیتنامه شهدا ، خاطــرات شهدا،
ببرچسب ها:شهید، شهدا، گناوه، شهدای گناوه، شهید گناوه، محمد غلامی، افلاکیان،

[ 23 تیر 95 ] [ 10:50 ق.ظ ] [ محمود رضا ]

[ نظرات() ]