تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید احمد خواجه

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

نام پدر : حسین

تاریخ تولد : 1343/06/02

تاریخ شهادت : 1364/06/05

محل تولد : بندر گناوه

محل شهادت : شرهانی

محل دفن : گناوه

[ زندگی نامه همراه با چند خاطره از شهید در ادامه مطلب ]

زندگی نامه:

شهید احمد خواجه در سال 1343 در آبادان ( اروند كنار ) روستای بچاچره در یك خانواده متدین و مستضعف به دنیا آمد و در سن شش سالگی به مدرسه رفت و دوران ابتدایی خود را در دبستان روستا گذارنده و بعد به علت مشكلات زندگی نتوانست ادامه تحصیل دهد و برای اینكه بتواند در اداره زندگی خانواده‌ خویش كمكی كرده باشد از آن موقع  به بعد شروع به كار كرد .

از لحاظ اخلاقی هم در میان خانواده‌اش نمونه و الگو بود همواره برادران و دوستانش از او درس عبرت می‌گرفتند و با مشكلات زندگی می ساخت و خللی در اراده راسخش وارد نمی‌شد. با همسایگان خیلی مهربان و خوشرفتار بود و تا به این سن رسید هیچ کس از وی ناراحت نشد و همه او را به چشم یك برادر خیلی خوب می نگریستند .

با شروع انقلاب شكوهمند اسلامی به رهبری زعیم عالی‌قدر امام خمینی به صفوف انقلابیون پیوست و برای سرنگونی رژیم پهلوی فعالیت بسیار می‌كرد و در اوایل جنگ تحمیلی عراق علیه جمهوری اسلامی ایران یكی از پیشگامان و مدافعان مرزهای مقدس اسلامی ایران بود و با برادران كمیته انقلاب اسلامی همكاری لازم را می‌نمود و اصلا احساس خستگی نمی‌كرد .

 با شدت گرفتن جنگ خانواده شهید خواجه مجبور به مهاجرت شدند چون برادر احمد در جبهه جنگ بود و پدر احمد هم نقص عضو داشت از ناحیه پا  قادر به كار كردن و تامین معاش خانواده نبود لذا لازم بود كه احمد وی را یاری كند و به همین خاطر به كار مشغول شد .

 شهید احمد خواجه در سال 1362 به خدمت مقدس سربازی اعزام شد اما برعكس آن عده‌ای كه به دل‌بخواهی خود حاضر به انجام خدمت نبودند ، شهید خواجه در اوایل خدمت در حدود 18 ماه خدمه ضد هوایی بود و در طی این مدت برای یاری رساندن به رزمندگان اسلام و حفظ آنها در چند عملیات مختلف به خصوص خیبر و بدر به صورت داوطلب به جبهه اعزام شد و دین خود را به اسلام و امام و انقلاب اسلامی ادا نمود و بعد از آن در چندین نوبت به صورت ماموریتهای یك ماهه به صورت داوطلب برای سرنگونی هواپیماهای بعثیون به جزیره مجنون رفت .

در شش ماه احتیاط خود به گردان قدس پیوست. برای منهدم كردن تانكهای دشمن یک شکارچی ماهر بود. تا اینکه در مورخه 5/6/1364 در حین ماموریت به ندای سالار شهیدان امام حسین (ع) لبیك گفت و به لقاء‌‌الله پیوست.


‌خاطرات شهید از زبان پدرش :‌

 

1- عنوان خاطره : شجاعت

پدر می‌گوید :

احمد گاهی به جای من با قایق به ماهیگیری می‌رفت او پسری شجاع و دلیر بود حتی در دوران جنگ نیز با دوستش محمد به ماهیگیری می‌رفت .

یك روز غروب برای ماهیگیری با دوستش محمد به اروند كنار رفتند و آن شب به خانه بر نگشتند ما آن شب خیلی ناراحتی می‌كردیم و به چند جا سر زدیم اما خبری از آنها بدست نیاوردیم صبح شد باز هم خبری نشد تا شب ساعت 9 شب بود كه او با دوستش برگشت از او سوال كردیم كه كجا بوده‌اید آنها گفتند : كه شب در قایق ماهیگیری خوابشان برده و بلم آنها تا نزدیكی‌های عراقی رفته بود و وقتی بیدار می‌شوند كه بلم خیلی به عراق نزدیك بوده است و آنها چون نمی‌توانستند موتور بلم را روشن كنند با دو تكه تخته كه از روی آب می‌گیرند بلم را با پارو زدن به روستا می‌رسانند . او در نوجوانی پسر دلیری بود .

یك روز می‌خواست به بهمن شیر برود من به او گفتم مواظب خودت باش صدای موتور لنج را عراقی‌ها می‌فهمند  اما او مثل شیری شجاع به آنجا رفت و برگشت و اهمیتی به شنیدن صدای موتور لنج نمی‌داد و هیچ ترسی از عراقیها نداشت.

پدر می گوید : من به احمد افتخار می كنم كه جان خود را برای آزادی میهن اسلام فدا كرد .

 

2-‌ عنوان خاطره :  خواب پدر شهید

پدر شهید احمد خواجه می‌گوید : شب قبل از شهادت پسرش احمد را در خواب می بیند كه احمد را در بغل گرفته و در حالی كه از بدن شهید چكه چكه خون می‌آمد می‌گوید : از احمد سوال كردم چه شده پسرم و او میگوید : چیزی نیست خوب می شوم پدر

پدر سراسیمه از خواب بلند می شود و یك آن احساس می كند كه برای احمد اتفاقی افتاده است و صبح آن روز حدود ساعت 8 بود كه یكی از همرزمان خبر زخمی شدن احمد را به خانواده‌اش می دهد و پدر احمد همراه با آقای مظفری و حسن قنواتی برای دیدن احمد به بیمارستان می‌روند و در آنجا می فهمند كه احمد شهید شده است .

هنوز هم اشكهای سوزناك پدر در چشمان بی فرغش جگر هر انسانی را درد می‌آورد . آری مادر نیز ناله‌های بی‌تابش را از دید هیچ كس نمی‌تواند پنهان كند . و پدر شهید از هجر پسرش عصا به دست مانده است .


سخن مادر شهید :

مادر شهید احمد خواجه در حالی كه اشكهایش را از چهره می زادید می‌گوید فرزندم قرار بود بعد از اتمام دوره سربازیش با دختر عمویش ازدواج كند ولی قبل از تمام كردن دوره سربازی به درجه رفیع شهادت نائل شد . و می‌گوید پسرم حلقه دامادیش را با علاقه و شوق فراوان در بندر ماهشهر بازار شهید اسماعیل موحد از مغازه حمید برنجی خریده بود و در اینجا به گریه می‌افتد و می‌گوید احمد در نامزدی خود ناكام ماند اما در عشق دومش كه همان شهادت بود ناكام نماند . می‌گوید بعد از احمد كمرم شكست. از اخلاق خوب آن پسر بزرگوارش سخن می‌گوید و پسرانش را دنباله رو  راه آن شهید می داند و می‌گوید پسرم در میان خانواده الگویی برای برادرانش بود.


خاطرات از زبان خود شهید :

عصر جمعه در تاریخ 30 دی ماه بود كه من از خانه بیرون آمدم و می‌خواستم به بازار بروم و قرار بود كه سپاه هم یك سری بزنم وقتی كه رفتم سپاه و چند تا از بچه‌ها  كه قبلا در بوشهر دوره دیده بودیم و یك گروه به اسم گروه ابوذر خوانده میشدیم را دیدم آنها با خوشحالی مرا صدا زدند و گفتند كه اسم گروه ابوذر را در رادیو امروز ظهر اعلام كرد و گفتند كه فردا صبح ساعت 8 خودشان را به بسیج مستضعفان بوشهر معرفی كنند .

ما هم خیلی خوشحال شدیم و طوری شده بودیم كه این مسئله را باور نمی‌كردیم و یكی دو تا از بچه‌ها و آقای علی معینی كه سرپرست سپاه بود قضیه را فهمیده بود ، ولی ما خودمان نفهمیده بودیم و خلاصه باورمان نمی شد. با خـود خیال می‌كردیم كه اسم ما را نمی‌خواهد و كـاری به ما ندارند و بعد از صحبتها كه با بچه‌ها كردیم و همه آنها را دیدیم . بجز چند تایی را كه قرار شد كه هر چه زودتر برویم و درستی و یا نادرستی این خبر را بدست آوردیم و می‌خواستیم تلفن یا بی سیم كنیم هر چه كردیم نشد و گفتند كه خط خراب است  و خودم با آقای سعیدی كه مسئول بسیج به ژاندارمری رفتیم كه در آنجا بی‌سیم بزنیم آنجا هم نشد . باز به سپـاه برگشتیـم و مـن همه بچـه‌هـا را جمـع كـردم و قـرار شد كه همین امشب خود را به بوشهر برسانیم .

 دوباره تلفن زدند و ما منتظر جواب بودیم به هر ترتیب تلفن بوشهر را گرفت و با سپاه بوشهر صحبت كردند سپاه گفت كه من خبر ندارم و قرار بر این شد كه بچه‌ها  یك ماشین برای رفتن به بوشهر جور كنند. هر چه به این طرف و آن طرف زدند نشـد و ماشینی گیرشـان نیامـد و قـرار بر این شد با ماشین بسیج برویم و ساعت 8 شب حركت كنیم كه همه بچه‌ها موافقت كردند و ساعت 8 همه درب بسیج جمع شدند آن شب ، شب پر خاطره‌ای بود خیلی هوا سرد بود باد سرد زمستانی همه چیز را به حركت در آورده بود و با صدای وزوز خود همه را مشوش خود كرده بود و چون ماشین بسیج باری بود و چادر هم نداشت نتوانستیم با آن برویم و قرار شد با یكی از ماشینهای سپاه برویم و همه بچه‌ها به خانه رفتند و كفشها  لباسها را جمع و جور كردند و در ساعت 8 همه درب سپاه جمع شدند جناب آقای سعیدی نامه را نوشت وسایلش را جمع كـرد و در حدود ساعت 10 شب كه با بچه‌های سپاه و چند تا از بچه‌های خودمانی خداحافظی كردیم و با حركت آقای سعیدی حركت كردیم بچه‌ها خیلی خوشحال بودند و با شنیدن این خبر سر از پا نمی‌شناختند و هر كس می‌خندید و با هم صحبت می‌كردند آن شب هم مهتابی بود و ماه همه جا را روشن كرده بود. در راه كه می‌رفتیم نزدیكهای چهار روستایی بود كه مه غلیظی همه جا را فرا گرفت مه به اندازه‌ای زیاد بود كه چند متری دیده نمی‌شد به هر ترتیبی كه بود آقای سعیدی شیشه ماشین را پایین كشید و با سرعت 20 تا 25 كیلومتر به حركت خود ادامه دادیم و بعد از دو ساعت به شهر برازجان رسیدیم كمی از برازجان گذشتیم و به طرف بوشهر حرکت کردیم .

 برادران كمیته برازجان جلوی ما را گرفتند و نگذاشتند ما حركت كنیم زیرا عبور و مرور در شب ممنوع بود و ماشینهای مخصوص می‌توانند حركت كنند خلاصه ما برگشتیم برازجان و از دفتر كمیته یك برگه عبوری گرفتیم و حركت كردیم ساعت در حدود 12 بود و به خاطر اینكه ما امشب خود را به بوشهر برسانیم دوباره تلفن زدند. اسلحه را تمیز می‌كردیم همه سلاح ها گریس گریسی بودند و ما مجبور بودیم كه آنها را با نفت بشوییم. خلاصه در روز 6 دی ماه بود كه شب فرا رسید و همه خوابیدند و ساعت 12 شب بود سكوت همه جا را فرا گرفته بود هیچ صدای نمی‌آمد .

مامور بودیم و برگه از بسیج گناوه و هم از كمیته داشتیم به ما اجازه عبور دادند و رفتیم به چغادك رسیدیم آن شبها هم وضع خوب نبود و نمی شد چراغ روشن کنی ما هم بدون چراغ حركت می كردیم . به چغادك که رسیدیم پلیس راه جلو ما را گرفت و ما را بازدید كرد وقتی كه برگه ماموریت را برایشان نشان دادیم  به طرف ماشین خود رفت و یك بی‌سیم زد و از پلیس راه بوشهر اجازه عبور ما را گرفت . به پلیس راه بوشهر که رسیدیم وقتی كه برگه ماموریت را دیدند ما را اجازه عبور دادند و وقتی كه نزدیك شهر رسیدیم به سازمان بسیج مستضعفین رفتیم.  به درب بسیج که رسیدیم آقای سعیدی از ماشین پیاده شد و رفت به طرف درب و به او ایست دادند او به جلو رفت و با آنها صحبت كرد  ما دعا می كردیم كه خبر درست باشد وقتی كه برگشت پیش ما گفت درست است بچه ها خیلی خوشحال شدند و به داخل رفتیم وقتی كه وارد شدیم چند گروه پیش از ما به آنجا آمده بودند  یك جاهی برای خواب ما پیدا شد و همه بچه‌ها در یك اتاق كوچك كنار هم خوابیدیم . ساعت در حدود 2 بعد از نیمه شب شده بود تا صبح خوابیدیم صبح قرار بود كه ساعت 8 ما را به اهواز حركت بدهند آن روز موفق نشدیم و آن روز را با خوشحالی هر چه بیشتر گذشت . فردای آن روز كه روز یك شنبه بود قرار شد در ساعت 9 حركت كنیم و صدای صحبت بچه ها و هیاهوی آنها برای رفتن به جبهه محوطه را پر كرده بود. ساعت 1 بود كه بلندگو به صدا در آمد و از تمام گروهها خواست كه همه در محوطه بسیج باشند تا ماشین بیاید و به اهواز اعزام بشویم همه خوشحال شدند وبا شوق زیادی به داخل محوطه جمع شدند و بعد از چند ساعت درحدود ساعت 3 ماشین آمد و به همه گفتند كه صف ببندند و با خواندن اسم سوار ماشین شدیم و بعد از خداحافظی از مسئول بسیج ، ماشین حركت كرد و صدای تكبیر بچه‌ها خیابان را پر كرد. ما به طرف اهواز حركت كردیم . تعداد بچه‌ها 105 نفر بود با دو تا از برادران پاسدار كه برادران به عنوان فرمانده ما انتخاب شده بودند. اولین شهر كه سر راه ما بود برازجان بود كه از آن گذشتیم و دومین شهر گناوه بود كه در ساعت 5 به گناوه رسیدیم و چون شب شده بود و وقت نماز بود ماشین كه به طرف امام زاده كه سر راه ما در شمال شهر بود رفت و در كنار آن ایستاد .. .....

 

 از ستاد هماهنگی تلفن زدند كه افراد را آماده كنند می‌خواهیم آنها را اعزام كنیم از دفتر به همه خبر دادند و همه را بیدار كردند بچه‌ها صف بستند و گروه به طرف انبار رفتند و هر چیز كه لازم بود به برادران دادند كه عبارت بود : كلاه پشمی ـ كوله پشتی ـ لباس ـ كفش ـ و كلاه آهنی ـ اسلحه كلاشینكف به ما دادند البته یك روز پیش 4 گروه اول را به تپه الله اكبر برده بودند و چون ما گروه 7 بودیم نوبت ما نرسیده بود و آن شب نوبت گروه ما و 4 گروه دیگر بود . همه بچه‌ها آماده شدند و كوله پشتی گرفتند و هر نفری دو پتو و مقداری كمپوت برای خوراكی برداشتیم . یك ماشین در عقب  كه از ستاد فرستاده بودند آماده بود. یكی یكی از برادران سوار ماشین شدند و به طرف ستاد حركت كردیم. وقتی كه به ستاد رسیدیم آنجا ایستادیم و فرمانده از ماشین پیاده شد و داخل محوطه ستاد ایستاد بعد از چند دقیقه بازگشت. وقتی كه آمد گفت به من گفته‌اند كه ما را لازم ندارند و بروید تا صبح و خودمان باز خبرتان میکنیم و قرار شد كه فردای آن روز ما را به جبهه ببرند . باز ما به اردوگاه برگشتیم  .

 صبح كه شد ما نماز خواندیم و آماده حركت بودیم خلاصه آن روز ، تا ظهر خبری نشد و عصر همان روز بود كه به ما خبر دادند فردا اعزام می‌شوید. ما منتظر فردا ماندیم فردایش روز بارانی بود و باران شدیدی می‌بارید. از صبح تا شب باران بارید و ما نتوانستیم به جبهه برویم. روز 7 دی ماه هم تمام شد. در ساعت 30 : 6 عصر یعنی مغرب نماز جماعت خواندیم و بعد رفتیم شام خوردیم و در ساعت 8 اخبار گوش دادیم و بعد خوابیدیم  . .......

 

از ماشین پایین آمدیم و نماز خواندیم و شام  خوردیم. یكی از بچه‌ها با سرعت هر چه تمام به سپاه رفت و آقای سعیدی را خبر داد و آقای سعیدی آمد و با هم سلام و احوالپرسی کردیم و بعد از چند دقیقه آقای محمدی و معینی و فرمانده سپاه آمدند و بعد از سلام گرم و احوالپرسی با همه خداحافظی كردیم و سوار ماشین شدیم و به طرف اهواز حركت كردیم ماشین ساعت 30 : 6 حركت كرد و در راه به دهكده‌های كوچك و بزرگ می‌رسیدیم و یكی یكی آنها را پشت سر می‌گذاشتیم. كم كم به كوهها نرسیده به چهار راه بی ‌بی حكیمه  نزدیك می‌شدیم. بعد از چند دقیقه از تپه‌ها و كوههای گذشتیم و به چهار راه رسیدیم از چهارراه كه گذشتیم و رفتیم تا به سه راهی دیلم رسیدیم و در آن چند دقیقه‌ای استراحت كردیم ساعت 10 بود بعد از چند دقیقه‌ حركت كردیم از راههای پر پیچ و خم گذشتیم تا به تل سورینه رسیدیم چند دقیقه آنجا هم توقف كردیم و بعد حركت كردیم ساعت در حدود 30 : 11 بود حركت كردیم تا رسیدیم به در دروازه شهر امیدیه از امیدیه هم گذشتیم و در ساعت 5 :3  شب بود كه به اهواز رسیدیم . به شهر كه وارد شدیم چند جا جلوی ماشین ما را گرفتند و از ما سوال كردند خلاصه بعد از عبور از چندین خیابان در جنوب اهواز پیاده شدیم و به طرف یك مكان نامعلوم حركت كردیم. البته برای ما برادران نامعلوم بود. چند صد متری با پا رفتیم تا به جایگاه وارد شدیم  که ساعت در حدود 4 نیمه شب بود. آنجا برای همه ما ناآشنا بود و بوی غریبی می‌داد . آنجا یك مدرسه بود که هر چند نفری از ما به یك اتاق راهنمایی شدیم و از انبار پتو و دیگر وسایل گرفته و رفتیم خوابیدیم. ساعت 6 بود كه بلند شدیم برای نماز صبح به رودخانه كارون رسیدیم و از پُلی كه بر روی آن نصب شده بود گذشتیم. رودخانه شهر را به دو قسمت تقسیم كرده بود و پس از عبور از چندین خیابان در پایان به یك خیابان رسیدیم و توقف كردیم همه برادران از ماشین پایین آمدند . به همراه  فرمانده خود را به طرف جایگاهی كه برای ما تعیین شده بود  راه افتادیم .

 ساعت 4 نیمه شب بود همه شهر را سكوت پر كرده بود خیابانها تاریك و كوچه‌ها تاریكتر بودند فقط صدای عو عو سگها می‌آمد كه از فاصله دور صدا می‌كردند .





طبقه بندی: زندگینامه شهدا، خاطــرات شهدا،
ببرچسب ها:شهید، احمد، خواجه، زندگی نامه، خاطره، افلاکیان، شهدای گناوه،

[ 31 مرداد 91 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]