تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید ناصر رسولی

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.


نام پدر : حسن

تاریخ تولد : 8/9/1325

تاریخ شهادت : 7/10/1364

محل تولد : بندر گناوه

محل شهادت : هورالعزیم

محل دفن : گناوه


[شرح زندگی و چند خاطره از شهید در ادامه مطلب]



شرح زندگی :

 

شهید دریا دل حاج ناصر رسولی در آذر ماه سال 1325 در روستای مال خلیفه‌ای از توابع شهرستان گناوه چشم به جهان گشود .

در سن هفت سالگی بود كه پدرش را در ماه مبارك رمضان از دست داد و مادر سرپرستی‌اش را بعهده گرفت و با مشقت فراوان فرزندش را به مدرسه گذاشت شهید بزرگوار تا كلاس نهم در گناوه تحصیل كرد و بعد از آن با توجه به علاقه‌ای كه به شغل شریف معلمی داشت به دانشسرای مقدماتی بوشهر راه یافت و بعد از اتمام دوره دانشسرا یك سال آموزگاری كردند و سپس به خدمت سربازی رفتند و بعد از گذراندن خدمت سربازی مجدداً شغل معلمی را در شهرستان گناوه پیشه گرفتند .

بعد از چندین سال خدمت در مناطق مختلف در اوایل انقلاب فوق دیپلم خود را در شیراز با نمرات عالی گرفتند و بنا به اظهارات دوستان و همكلاسی‌های وی شهید حاج ناصر رسولی همواره یكی از بهترین و ممتازترین شاگردان كلاس درس بودند .

شهید در سال 1351 ازدواج كردند كه ثمره آن سه فرزند به نامهای حسن ، حبیبه و حمیده می باشند . سخن گفتن از چگونه زیستن انسانی والا كه اسوه‌‌ای از فدا بود و همواره دشمن بیرحم ظالمان و یار مظلومان بود ، سخن گفتن از انسان مالك گونه‌ای است كه شمشیرش همواره بر فرق ملحدین و منافقین بود ، مردی كه سخنش همراه با عملش بود و این بود كه هجرتش در « شط سرخ علی » و همراه با خیل شهدای بدر ، احد ، و حنین ، و فتح المبین ، و بیت المقدس ، و الفجر و ... در هم آمیخت و جوششی از خون در رگ انسانهای خفته ایجاد نمود كه ما شاهدش بودیم و همواره هستیم .

و چه بسا سخن گفتن از انسانهای شاهد آنگونه كه هست وصف نمی‌گردد . هرگز نمی‌توان نمای واقعی رهروان صدیق خط سرخ كربلائیان را در این مختصر ترسیم نمود . باشد كه مثل او سخنمان همراه با عملمان باشد . خداوند تمامی شهدای جنگ تحمیلی را با شهدای دشت كربلا محشور بگرداند .



شکنجه 

وقتی ساواک ما را گرفت نخستین فردی که برای بازجویی نزد سرهنگ اتحادیه برده شد، ناصر بود. با اشاره سرهنگ، ستوان رضایی پشت سر برادر رسولی ایستاد؛ موهایش را از پشت سر گرفت و او را در گل و لای حیاط ضرب و شتم نمود. پس از این‌که او خسته شد، افراد همراهش یکی پس از دیگری وی را با فانسقه لگد و مشت زدند چنان که از سر و صورتش خون جاری شد. دوباره او را کشان کشان در جایی که سرهنگ قرار داشت بردند. این بار سرهنگ سفاک و بی‌وجدان با عصبانیت شروع به فحاشی کرد و گفت: مگر دوباره می‌خواهید انگلیسی‌ها بر شما مسلط شوند که دست به تظاهرات می‌زنید. با این حال رسولی با سر و صورت خون‌آلود و در کمال شجاعت رو به آن خودفروخته کرد و گفت: نه ما نمی‌خواهیم انگلیسی‌ها را وارد کشورمان کنیم، بلکه می‌خواهیم آمریکا را از کشورمان بیرون کنیم و می‌خواهیم خودمان کشورمان را اداره کنیم. هنوز حرف‌هایش تمام نشده بود که دوباره ستوان او را مورد ضرب و شتم قرار داد. ناصر بیهوش شد. دقایقی بعد او را به هوش آوردند و گفتند، اگر جلوی دوستانت اظهار ندامت کنی تو را مرخص می‌کنیم. او دیگر هیچ توانی نداشت، رو به میله پرچم کرد و گفت: در کنار میله می‌ایستم تیر بارانم کنید ولی حاضر نیستم که کلامی غیر از آن‌چه که در عقیده و فکرم هست بگویم. دوباره او را به بازداشتگاه بردند. نیمه‌شب دوباره صدای آه و ناله شنیدم ستوان و اکیپش برگشته بودند و او را می‌زدند. رسولی را به گونه‌ای که دهانش بر زمین قرار داشت خواباندند و با فانسقه و مشت و لگد زدند. در بعضی مواقع آتش سیگار را پشت گردنش می‌گذاشتند، خواستم مانع آن‌ها شوم ولی آن‌ها شروع به کتک‌کاری و فحاشی با من کردند در حالی که رسولی را در آن سرمای سوزان بیرون نگه داشتند خود برای استراحت به اتاقشان رفتند. صبح نیز چاقوی ضامن‌داری را به سمتش رها کردند. نوک چاقو با فشار، ابروی حاجی را شکافت و از آن خون بر سر و صورتش جاری شد. آن‌ها با مشاهده این صحنه می‌خندیدند. بالاخره ناصر از زندان آزاد شد و انقلاب پیروز گشت. 
من خبر دستگیری سرهنگ اتحادیه و ستوان رضایی را به او دادم اما او با مهربانی پرسید: نمی‌دانی زن و بچه دارد یا نه؟ اگر خانواده دارد من آن‌ها را به خاطر زن و فرزندانشان می‌بخشم و شکایتی از دست آن‌ها ندارم. در ثانی من به آن هدفی که همه‌ی ما می‌خواستیم یعنی پیروزی انقلاب اسلامی رسیده‌ام و تمام آن شکنجه‌ها و اذیت‌ها را فراموش کرده‌ام.


1. خاطرات شهید از زبان همرزمش (خدابخش عباسی) :

1-1 . عنوان خاطره : دیدار معبود

در سال 64 یك روز قبل از شهادت ایشان یك شب شهید  رسولی (حاج ناصر) در حال سر زدن از چادر بچه‌ها به آنها نیز اعلام می‌كرد كه امشب بعد از شام در چادر من جمع شوید می‌خواهم مسائلی را مطرح نمایم آخه ‌ایشان فرمانده گروهان بودند . وی آن شب از حال و هوای عجیبی برخوردار بودند ، شور و شوق و هیجانی داشتند كه به خوبی مشاهده می‌شد و فكر و خیالش  در دنیای دیگری سیر میكرد .

حدود ساعت 5/8 (شب) تمام بچه‌ها در چادر ایشان  (شهید رسولی ) جمع شدند همه دور هم نشسته بودیم بعد از سلام و خسته نباشی شروع به صحبت كردند وی اظهار نمودند كه اگر می‌خواهید در عملیات شركت كنید باید نهایت دقت و هوشیاری را داشته باشید هر كس كاری كه به وی محول گردید انجام دهد ، گوش به فرمان باشید و غیره خداوند را فراموش نكنید خدا نیز شما را فراموش نمیكند .

در پایان یك موضوع را به عنوان شوخی مطرح نمودن به این مضمون كه آنهای كه مجرد هستند می‌توانند بروند بیرون (البته شوخی كردم ) خوب بچه‌ها می‌خواهم مسئله‌ای را مطرح نمایم آیا قبول می‌كنید بچه‌ها گفتند تا ببینیم موضوع چیست ایشان اضافه كردند انشاءالله كه همه وفادار به عهد خود هستید هر كس از ما شهید شد اونی كه زنده می‌ماند از خانواده و بچه‌های وی سر كشی و نگهداری نماید .

 یكی از بچه‌ها به وی گفت مگر چه خبر شده كه شما اینطور حرف می‌زنید وی گفت : چون من فكر می‌كنم با همان نگاهها می‌خواست خدا حافظی كند چون برای همیشه چشمهایش را بست و به دیدار معبودش شتافت و ما را با كوله باری از گناه تنها گذاشت و مسئولیت ما را سنگینتر نمود .

1- 2 . عنوان خاطره :  معامله با معبود

گروهان ما در حور العظیم محور شهید همت مستقر شده بودیم و تقریباً مستقل بود و مستقیماً زیر نظر فرماندهی تیپ انجام وظیفه می‌نمود  فرماندهی گروهان به عهده شهید عزیز حاج ناصر رسولی بود . یكی از روزها بنده به همراه شهید رسولی و گهزاد  سهولی‌زاده برای سر زدن به یكی از بچه‌های همشهری كه در یكی از گردانهای مستقر در مجاور قرارگاه ما بود راه افتادیم و بسوی محل استقرار آنها حركت كردیم حدود یك كیلومتر با ما فاصله داشت كنار جاده در حركت بودیم ناگهان ماشین  تبلیغات مربوط به یكی از تیپهای مجاور با سرعت از كنار ما گذشت حدود 100 متری جلوتر ایستاد و چند لحظه‌ای بعد یكی از برادران رزمنده از ماشین پیاده شد یك تابلو . . .  (ادامه خاطر مفقود است)

 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 


2. خاطرات شهید از زبان سید اسماعیل موسوی (همرزم شهید)

جبهه دانشگاه بزرگ تقوا پیشگان و سالكان خالصی بود كه دانشجویانش دل در آینه جهان الهی صیقل دارد و از عمق وجود نور خدا را حس نموده و به یاد خدا آرامش یافته‌اند . جبهه تجلیل گاه عشق حسینی و شور خمینی بود . پروانه‌های عاشقی كه در مسیر نورانی ولایت پذیر گام برداشتند  وبا بالهایی سوخته در جوار قرب الهی ماوا  گزیدند  تا "عند ربهم یرزقون" باشند .

17/9/64 در هوایی كه بوی زمستان  و سرمای استخوان سوز جنوب با قطرات زلال باران دست به دست هم داده و فضای پاییزی گناوه را زمستانی كرده بود و در شرایطی كه سردی هوا باعث شده بود دندانهای صدها جوان علاقه‌مند آماده اعزام به جبهه گناوه‌ ای روی هم بند نشوند ، در میان اشك‌های شوق هزاران مرد و زن گناوه‌ای بویژه كودكان و نوجوانان كه دست در دست والدینشان به بدرقه بسیجیان عاشق كربلای آمده بودند از این كلام الله مجید كه در دستان امام جمعه موقت  و در جلوی درب بسیج مركزی قرار داشت عبور كردیم .

پس از بوسیدن قرآن همراه با صدها نفر عزیزانی كه عموماً كاپشن‌های یكدیگر بر تن داشتند و پیشانی بندهای زیبایی كه بر آنها عبارتی چون یا حسین (ع) ، یا زهرا (س) ، یا علی بن ابیطالب (ع) ، یا مهدی (عج) ، یا ابوالفضل العباس (ع) ، یا زینب (س) ، و ... نقش بسته بود ، بر پیشانی داشتند و زیبایی خاصی به صفوف منسجم بسیجی‌ها داده بود ، در میان بارانی از الطاف الهی كه با باران اشك و گلاب هزاران مرد و  زن گناوه‌ ای مضاعف شده بود به سوی اتوبوسها حركت كردیم . در نگاه صدها نوجوان و كودك گناو‌ه‌ای موجی از شادی دیده می‌شد كه علاقه‌مند به روزی بودند كه خود نیز پیشانی بند بر پیشانی خود ببندند  و سوار بر اتوبوس عازم كربلاهای جنوب و غرب كشور كردند با مردم خوب و رزمنده پرور گناوه كه جمعی از خانواده معظم شهدا بویژه شهدا فتح المبین در میان آنها بودند خداحافظی كردیم .

كاروان ما پس از طی مسافت گناوه ـ آبادان در محل مقر فاو تیپ 13 امیر‌المومنین (ع) در صادر مستقر گردید . ما در مقر نیروهای فاو تیپ 13 امیرالمومنین (ع) بود كه به عنوان مقر تاكتیكی استفاده می‌شد و بسیاری از نیروها در این محل آموزشهای مربوط به قایقرانی را فرا می‌گرفتند .

پس از استقرار در محل مقر تاكتیكی مقر ما رد ، و مجهز شدن به ادوات و ابزار كاری و ملبس شدن به لباس رزم ، در گردان فتح سازماندهی شدیم حدود 8 روز آموزشهای تكمیلی قایقرانی را طی نموده و به محل ماموریت یعنی منطقه هور الهویزه اعزام شدیم و در آنجا در یكی از گردانهای قایقی لشكر 25 كربلا كه مسئولیت انجام امور قایقی آبراه شماره 2 در منطقه شط علی را به عهده داشتند منتقل شدیم . مسئول گروه ها شهید بزرگوار حاج ناصر رسولی بود  كه یكی از برنامه‌های این شهید بزرگوار انجام گشت‌های دریایی، شناسایی و تهیه اطلاعات لازم از دشمن بود. روزی از روزها به ما خبر دادند كه حاج ناصر در یكی از آبراهها با گشت‌های عراقی در گیر شده و نیاز به كمك سریع دارد .

هور الهویزه و مناطق آن نظیر شط‌ علی ، بتوی و اطراف جاده خندق قسمتی از آبهای دریایی عراق بودند كه بخشی از آنها در عملیات خیبر و بخشی نیز در عملیات بدر آزاد شدند و جهت سهولت در تردد ماشینهای ترابری ، جاده‌ای در میان آبها بویژه آبی كه عراق وارد دشتها و زمینهای خشك نموده بود توسط سنگر سازان بی‌سنگر  احداث شد كه به جاده خندق معروف شد قسمتی از این محور به جزیره‌های شمالی و جنوبی مرتبط می‌شد كه در جریان عملیات خیبر آزاد شده بودند تا مراجعت نیروها به محل رفتم نمانده كه به خیر و خوشی گذشت و یك ساعت طول كشید . در بین نیروهایی كه از محل حادثه برگشتند برادر حاج حسین غلامی  پدر شهیدان علیرضا و محمد غلامی كه در این سفر به درجه جانبازی نائل شد حضور داشت .

در منطقه شط علی خشكی مناسبی وجود نداشت . از تنها محل موقت برای اسكان به وسیله نصب چند چادر استفاده می‌شد . حاج حسین غلامی به بنده فرمودند : سید یك كمپوت برایم باز كن : بحمدالله وضعیت امكانات تو كه كافی مناسب بود و تعدادی كمپوت برای عزیزان تدارك دیده شده بود .

 من حس عجیبی پیدا كرده بودم ، مرتباً سفارش می‌كردم كه برادران از كمپوت‌ها استفاده كنند و تعارف می‌كردم برای كدامتان كمپوت باز كنم ؟ حاج حسین كمپوتش را مصرف كرد چند دقیقه بعد كه زمان خبر از ساعت 2 بعد از ظهر می‌دان غرش هواپیمای دشمن و صدای انفجار شدید همه را میخكوب     كرد . ما نیروهای قایقران نه سنگری داشتیم و نه پناهگاهی . تنها سنگر و جان پناه ما قایقهای كوچك و بزرگ بود كه قایق‌های بزرگ لانیگراف می‌نامیدند . منطقه مورد بمباران ، منطقه شط علی بود قسمتی از آبهای هور كه در آنجا گردان قایقی مستقر بودند . ما در حال استراحت در چادرهای كوچك و موقت بودیم كه به دلیل شرایط مكانی همه با فاصله اندك از هم قرار داشتند . حاج ناصر در یكی از چادرها كه به چادر فرماندهی معروف بود حضور داشت . فاصله بین چادر فرماندهی تا چادر ما 10 متر بود .

 صدای هواپیماهای دشمن و انفجارهای پی در پی همه را مات و محبوت كرد. هواپیماهای عراقی كه متوجه حضور یكپارچه قایقها در كنار هم در منطقه شط علی شده بودند به خیال اینكه قرار است با این قایقها نیروهای عملیاتی جا به جا شوند و عملیاتی صورت پذیرد به قایقها و چادرها یورش بردند . راكتها پشت سر هم روی چادرها و در فضای كم بین چادرها فرود می‌آمدند جمعی كه تا چند دقیقه پیش در كنار هم با حلوات و شیرینی از خاطرات سنگر حضور در جبهه با هم سخن می‌گفتند اینك در زیر بمباران شدید و وحشتناك هواپیماهای عراقی فریاد "یا زهرا (س)  ، یا حسین (ع) ، و یا مهدی (عج) " سر میدادند و زمزمه لبشان ذكر ائمه بود . شدت انفجار به حدی بود كه من از هوش رفتم .

بعد از یك ساعت كه به هوش آمدم متوجه شدم كه اكثر برادران قایقران مجروح شده‌اند . گرمی شدیدی در بدنم احساس می‌كردم ، وقت چندانی نداشتم تنها با صدایی ضعیف سراغ  حاج ناصر را گرفتم . و صدایی ضعیف و بغض آلود جواب داد حاج ناصر رفت و به دانش‌آموزان شهیدش پیوست .

این خبر آنچنان سنگین بود كه دوباره بیهوش شدم ساعتی بعد كه به هوش آمدم دیدم انگشتایی از هر دو پایم قطع شده اند  گوشهایم ، دست چپم  ، قسمتی از لگن و باسن پایم هم زخمی شده‌اند سراغ بقیه دوستان را گرفتم آنها نیز هم مانند من مجروح شده بودند حاج حسین غلامی كه آمده بود تا به فرزندان شهیدش علیرضا و محمد بپیوندد به افتخار جانبازی نائل آمد یك پایش را در راه خدا تقسیم نمود . در جلوی چشمانم سیاهی موج می‌زد از كسانی كه به مداوای ما مشغول بودند علت را پرسیدم متوجه شدم عراقیها در این بمباران یك تانكر 4 هزار لیتری سوخت را از بین برده‌اند و3 دستگاه كمپرسی را در هم پیچیده و راننده‌شان را شهید كرده‌اند حاج ناصر رفت .

سه روز بعد گناوه ماتمكده شد اشكها جاری شد بغضها تركید ، ابرهای گریه سرازیر شد معلم و محصل بر سر و صورت زدند ، علمهای سیاه و بیرقهای عزا شهر را سیاه پوش نمود گنبد امام زاده هم سیاه پوش شد …… عزا به تن كردند ، ........... ، بغض آلود به فریاد در آمدند  شهدای  و گلستان شهدای گناوه بویژه دانش‌آموزان شهیدش به استقبال معلم و مدیرشان آمدند ، مظفر علی رضا عبد الرحیم ، ناصر ، ماندنی .   

 


3. خاطرات شهید از زبان حاج خلیفه فریدونی (همرزم شهید)

عنوان خاطره : آخرین نماز

 

هرگز نبرد از یار من میثاق تو با جنگ             كردی از وفا عهد جان بر سر این كار

ای مرد دریا دل                                                   ای بهر بی ساحل

هر چند از دشمن دیدی بسی رنج                   هر چند از دشمن دیدی بسی آزار

هرگز نشد آن قد و قامت خم در بر دشمن    هرگز نبودت بیم زان نا مردان مردم خوار

حاجی : شد كام تو نوشیدن از شهد وصل درست  

 تو زنده‌ای زنده تا هست شب با روز                  تو باقی ‌باقی تا هست با گل خار

روانت شاد باد در گلشن رضوان                          بر تو تحیت باد از حضرت دادار

 

بی گمان در طول تاریخ انقلاب اسلامی عالی‌ترین و بالاترین امتیاز را شهدا كسب كرده‌اند و مدال افتخار و سرافرازی را بدست آورده‌اند و مهر عظمت و نشان افتخار بر سینه خود نمایان نموده‌اند باید بدانیم و آگاه باشیم این درجات ارجمند و این افتخار فقط از طرف خداست شامل حال همه نخواهد شد . كدام امتیازی از این امتیاز دنیوی و اخروی بالاتر امام عزیز فرمودند شهداء  در قهقهه مستانه ایشان عند ربهم یرزقون هستند .

عزیزان زمستان بود و سرمای طاقت فرسای هورالعظیم و پناهگاه یاران و سنگر پیرمردان چادر بود و بس . باید از حاجی رسولی گفت باید از شیر مرد بیشه‌های هور گفت منتهی سخن از شخصی است از تبارها بیل از تبار ابراهیم از تبار حسین این بار سخن از یك حاضر و یك چشم انتظار است از یك قهرمان است سخن از حاج ناصر رسولی است سخن از ایمان اوست از دلیر مردی اوست و قیام عشق است و جهاد ـ ایثار و شهادت سخن از برادری و همكاری چون بر مولای خود حسین در راه معشوق جان باخت تا دیدار خدا را به هر دیداری و مرگ با دلیل را به ماندن بی دلیل در این دنیای دون ترجیح دهد آری حاج ناصر رفت او هجرت كرد تا به ماها بگوید ان الحیوه عقیده و الجهاد قبلاً گفتم زمستان بود و سرمای هور العظیم و پناهگاه عزیزان و سنگر ماها چادر بود ما در آنجا مستقر شدیم تعداد ما 22 نفر فرمانده ما حاج شهید بود و همه به عنوان قایقران آماده خدمت بودیم در یك روز سرد زمستانی نزدیكهای غروب دلم سخت گرفته بود داشتم تنهایی زیر لب زمزمه می‌كردم خداوندا

 

 به فریاد دلم رس      كس بی‌كس تویی           مو مانده بی‌كس

همه گویند از طاهر كس نداره       خدا یار منو چه حاجت یار كس

 

یك مرتبه متوجه شدم حاجی رسولی  (شهید ) تنهایی دارد قدم میزند وبا خود زیر لب زمزمه دارد . خودم را به او رسانیدم گفتم حاجی جان جانم فدایت آقا جان امروز عصر یك حال و هوای دیگری داری آهی كشید و گفت دلم برای پیرزن (مادرم) سخت گرفته و علتش هم این است این بار كه می‌خواستم از او خداحافظی كنم رو به من كرده و گفته دیگر رویت نمی‌بینم مادر از آن روزی كه این حرف را به من زده درونم بسیار مشوش است .

 لبخندی زدم و گفتم بدلت بد راه نده انشاء‌الله با پیروزی و سربلندی بر می‌گردیم و تا می‌توانی مادر مادر كن و ادامه دادم همه جا خداست درست است این شیر زن غیر از تو هیچكس ندارد اما خدا هست گفت فلانی مسئله‌ای كه مرا رنج می‌دهد این است كه این زن (مادرم) تنها دلخویش منم و بعد از من بسر او چه خواهد آمد .

 بهر آن روز غروب شد و نماز مغرب و عشاء به امامت حاجی رسولی خواندیم و بعد از آن دعای پر فیض كمیل را زمزمه كردیم و بعد از آن عزیزان به چادر‌های خود رفتند تا استراحت كنند صبح زود به فرمان حاجی به سوی خط حركت كردیم نزدیكی‌های ظهر بود و صدای وحشتناكی همه را به خود آورد و آن صدا صدای راكتها و بمبهایی بود كه سنگر یاران (چادرها ) را در هم پیچید در این بیان فقط حاجی به شهادت رسید و بقیه ما مجروح صحنه بسیار وحشتناكی از مجروح شدن عزیزان بود و در میان 22 نفر خداوند فقط حاجی را انتخاب كرد راستی چه انتخاب شایسته‌ای زیرا خداوند فرمودند ان الله اشتری من المومنین به امرالهم و انفسهم  همه جا آتش و دود بود و خون حاجی بر اثر تركش راكت سخت مجروح شده بود همچنان می‌نالید و فریادرسی نبود ناگهان یك بار حاجی چشم باز كرد و گفت فریدونی ( كه بنده باشم ) و بعد از آن جان به جان آفرین تسلیم گفت .

راستی دیگر ماندن برایمان در هور و بودن حاجی ارزشی نداشت و بدون حاجی خیلی سخت ـ بهر حال حاجی به شهادت رسید ـ حاجی را بعد از چند روز به گناوه آوردیم وبا همان لباس خونین دفن كردیم و دوباره برگشتیم اما فكر و حرف حاجی تا قیامت در گوشم ـ ما از قافله عقب ماندیم افسوس كه یاران رفتند و ما ماندیم و كوله باری از گناه در خاتمه باید بگویم بارالها ملت ما و خون ما ، احتیاج به مشعل نورانی شهادت داریم از تو می خواهیم با لطف خود این مشعل را نورانی و ما را به راه راست هدایت فرما انشاالله

 

 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 





طبقه بندی: زندگینامه شهدا، خاطــرات شهدا،
ببرچسب ها:شهید، ناصر، رسولی، افلاکیان، شرح زندگی، خاطره، شهدای گناوه،

[ 25 اسفند 91 ] [ 09:46 ب.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]