تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید بهزاد بهزادی

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.


شهید بهزاد بهزادی

نام پدر : كرم

تاریخ تولد : 1341/9/10

تاریخ شهادت : 1365/6/19

محل تولد : گناوه

محل شهادت : منطقه نفتی بهرگان

محل دفن : گناوه

[شرح زندگی و چند خاطره از شهید در ادامه مطلب]

شرح زندگی :

بسم رب الشهدا والصدیقین

شهید بهزاد بهزادی در یك خانواده مذهبی و متدین و فقیر در آذر ماه 1343 در روستای گاودار امامزاده حسن دیده به جهان گشود .

وی به قرآن و دین علاقه وافری داشت و از همان دوران كودكی شروع به فرائض دینی كه هنوز بر او واجب نشده بود پرداخت . شهید بهزاد بهزادی از نظر اخلاق كم نظیر بود و در برابر هر گونه گرفتاری و ناملایمات زندگی كه برایش پیش می آمد صبر و استقامت و گذشت از خود نشان میداد . شهید خیلی كم صحبت میكرد و هیچ وقت  در میان سخنان دیگران صحبت نمیكرد كه كسی از او برنجد شهید با آن تنگدستی و فقیری كه داشت دوران ابتدایی تحصیلات خود را در زادگاهش و سپس برای ادامه تحصیل به گناوه آمد و كلاس اول راهنمایی را نیز در این شهرستان گذراند بعلت فقر خانوادگی و پیری پدر و مریضی مادر خود نتوانست به تحصیل ادامه دهد و ناچاراً از آن زمان تحصیل را رها كرد و بار سنگین مسئولیت خانواده را بعهده گرفت و برای آنكه بتواند زندگی خود و خانواده‌اش را تامین كند مقداری جنس میخرید و از گناوه یا جاهای دیگر به روستاها اطراف میبرد و میفروخت و با سود ناچیزی كه عایدش میشد امرار معاش میكرد و از زندگی خود لذت میبرد .

شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی ملت ایران در روستای خود و در كنار برادران روستایی خویش بسیج محل را تشكیل دادند و شبها تا نیمه شب نگهبانی اطراف روستای خود را عهده دار بودند و روزها با خستگی كه از شب برایش پیش آمده بود با شوق و هیجان به كار میپرداخت چرا كه اعتقاد داشت كه انسان با كاری كه برای مایحتاج زندگی انجام میدهد خسته نمی شود .

با شروع جنگ تحمیلی در قسمت تخلیه مواد سوخت شركت نفت فلات قاره نقش فعالی داشت و هر وقت كه لازم بود انجام كار برایش شب و روز نداشت و دائم در محل كار خود كه در 15 مایلی امامزده حسن در دریا قرار داشت با كمال شوق و اشتیاق انجام وظیفه كرد و در كشتی سوخت رسان فعالانه كار خود را به نحو احسن انجام میداد و با علم به اینكه دائم در تیر رس صدامیان و حمله موشكی آنها قرار دارد اما هیچ وقت اظهار پشیمانی از خود نكرد و معتقد بود كه بخاطر تداوم انقلاب اسلامی تا پای جان این كار را ادامه میدهم و همین كار را هم كرد و سرانجام به آنجایی كه آرزو داشت رسید و در روز 19 شهریور ماه سال 65 در ساعت 6 بعد از ظهر مورد اصابت بمبهای هواپیماهای مزدوران بعثی عراق قرار گرفت و در سن 22 سالگی به فیض شهادت نائل گردید .

شهید در سال 1364 ازدواج كرد و همیشه آرزو داشت كه صاحب فرزند شود از آنجا كه خداوند اینطور خواسته بود یك شب پس از شهادتش اولین فرزندش كه پسر بود پا به عرصه وجود گذاشت ولی افسوس كه بهزاد آرزوی دیدنش را به گور برد .

شهید بهزاد بهزادی هیچ وقت دعا برای سلامتی امام و پیروزی رزمندگان را فراموش نمیكرد .  به امید پیروزی لشكریان اسلام در جبهه های نور علیه ظلمت و سلامتی و طول عمر امام عزیزمان .

روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .

والسلام


خاطر‌اتی از برادر شهید :

1.اولین خاطره ای كه همیشه در ذهنم میباشد و همیشه به یاد دارم از شهید این است كه در زمان جنگ تحمیلی ایشان روی نفت كش مشغول به كار بودند و شبها گاه وقتی به خانه میآمدند یك شب دایی و خاله هایم به شهید گفتند : كه این كار بدرد تو نمیخورد و این كار را رها كن كه شهید در جواب گفتند : من می دونم كه كشته میشوم و عیناَ برایش روشن بود كه در این قیام كشته میشود و گفت : بگذارید كشته شوم .

 

2.مادرم روانی بود و شهید قبلاً مادرمان را به چند جا برد اما نتوانست با آن هزینه اندک او را علاج کند یك ماه قبل از شهادتش ایشان را به شیراز برد و با وجود اینكه مادرمان نزدیك به 15 سال روانی و خانه نشین بود ایشان میدانستند كه مادر حق بزرگی به گردنش دارد به حكم خداوند ایشان را مداوا كرد ، درست سه روز یا اینكه پنج روز بیشتر از مداوای مادرم در خانه نمی گذشت كه خود شهید بال می‌گشاید  انگار خود شهید میدانست كه میخواهد شهید شود و دست به این كارهای بزرگ میزد .

 

3.سال 63-62 با همكاری روستای گاودار یك كمباین كشاورزی خرید و نزدیك به دو سال در روستای گاودار مشغول به بریدن گندمهای مردم بود و موقعی كه از روستای گاوداری میخواست به روستای مال قائد سفر كند برای همیشه به تمام اهالی روستا گفت : اگر این كمپاین را میخواهید چون حق شما است بردارید و پول من را پس دهید كه تمامی اهالی روستا گاودار بخاطر صداقت شهید گفتند : تعلق به شما دارد و ما نمیخواهیم و ایشان كمباین را به روستای مال قائد آوردند و من را هم یك رانند كمپاین كرد و یك سال در روستای مال قائد كشاورزی كردم .

 

4.شهید همان اوایل جنگ به بسیج روستای امام حسن (ع) پیوست در آن زمان حسن و برادرم مرتضی هم محصل بودند و از اعضای پایگاه مقاومت بسیج روستای گاوداری ، كه شهید یك روز در خانه نشسته بودیم گفت : آیا شما نماز خواندن را بلد هستید اول من شروع به نماز خواندن كردم كه مرا قبول كرد و برادرم مرتضی بعد از من خواند كه ایشان قبول نشدند و تنبیه شد و باعث شد ایشان بیشتر تلاش كنند و نماز خواندن را یاد گرفتند .

 

5.عید نوروز 1365 بود كه خانواده ما با تمام اقوام‌هایمان را برای روز 13 نوروز كه همان 13 به در میباشد برای گردش به چاهك یكی از روستاهای گناوه كه آنجا همیشه محل تفریح مردم شهرستان گناوه بود برد و عكس گرفتیم و روز بسیار خوب و به یاد ماندنی برای ما بود كه دیگر هیچ وقت نتوانستیم با او دسته جمعی جایی برویم و خاطره از همدیگر داشته باشیم .  

 

6.ساعت 6 غروب بود كه هواپیماهای عراقی نزدیكی های امام حسن دریا را بمباران كردند و یك آتش عجیبی بلند شد و همسر شهید به من گفت : بروید امام حسن نكند كه كشتی را زده باشند ما هم كه وسیله ای نداشتیم بسیاری از اهالی روستای مال قائد رفتند و آمدند و هیچ كس به ما چیزی نگفت و من با دایی و برادرم مرتضی رفتیم شركت كه درب شركت به ما گفتند : كه بهزاد شهید شده . كه در آن شب از امام حسن تا مال قائد گریه كردم بخاطر بی سرپرستی و موقعی كه به خانه رسیدیم دیدیم كه همسر شهید را بردند بیمارستان كه خوشبختانه در همان وقت زایمان كرد خاطره به یاد ماندنی این است كه حكمت خداوند این طور بوده است كه در یك شب پدر شهید میشود و فرزند به دنیا می آید چقدر جالب است حكمت خداوند متعال كه همزمان این دو با هم انجام میشود كه این خاطره همیشه جاوید خواهد بود .


والسلام

 

خاطر اتی از همسر شهید :

1.عنوان خاطره : آرزوی داشتن فرزند

یكی از آرزوهای شهید این بود كه بعد از ازدواج صاحب فرزند شود همسرش میگوید هر دفعه كه از مرخصی می آمد از  من سئوال میكرد حامله نیستی ؟ یك روز كه تازه از مرخصی آمده بود تا آمد اولین سئوال او همین بود من به او گفتم : بله مثل اینكه اگر خدا بخواهد داری پدر میشوی .

همسرش میگوید آنقدر خوشحال شد كه من هیچ وقت او را در این حال ندیده بودم مثل پروانه دور برم میچرخید و میگفت : هر چه میخواهی تا برایت انجام دهم هر چه میگویی تا برایت بخرم ولی دو ماهی از حاملگی من نگذشته بود كه بچه‌ام را سقط كردم وقتی او این را شنید مثل اینكه جوان هجده ساله ای را از دست داده باشد ، به او گفتم تو كه هنوز دو ماه از ازدواجت نگذشته چرا اینقدر عجله میكنی كسانی هستند كه ده سال ازدواج كرده اند و بچه دار نشده اند میگفت : خدا آن روز را نیاورد من میترسم از دنیا بروم و فرزندم را نبینم ، گفتم : زبانت را گاز بگیر این چه حرفی است كه تو میزنی ، ما كه تازه ازدواج كرده ایم تو چرا این حرف را میزنی میگفت : تو اگه در دریا ، در كشتی ما بودی و بمبهای صدام را میدیدی یك لحظه هم امید نداشتی میگفتم : نه انشاء الله تو بچه‌ات را بزرگ میكنی و بر خلاف خودت كه نتوانسته ای ادامه تحصیل بدهی او را به مدرسه میفرستی .

همیشه آرزوهای زیادی داشت و نقشه های زیادی برای بزرگ كردن بچه‌اش میكشید میگفت : اگر بزرگ شد میخواهم به عالیترین جای سواد او را برسانم چون این آرزو در دل خودم مانده میخواهم فرزندم را تا آنجا كه برایش ممكن است وارد دنیای علم و ادب كنم و به جای عالی او را برسانم .

خلاصه بعد از این كه بچه اولم را سقط كردم فوراَ بعد از آن حامله شدم او آنقدر احتیاط میكرد همیشه میگفت : تند راه نرو ، كار نكن ، استراحت كن تا این بچه سالم به دنیا بیاید هر دفعه كه به مرخصی می آمد قبل از اینكه سلام كند احوال بچه را میپرسید روزها و ماه ها پشت سر هم گذشت تا من نه ماهه شدم نزدیك به مرخصی‌اش بود به من گفته بود كه به مرخصی نمی آیم تا نزدیك تولد بچه میآیم كه خودم خانه باشم اما دست تقدیر نگذاشت كه زندگی شیرین او طولی بكشد چون تازه زمان راحتی بهزاد فرا رسیده بود و داشت خوشبختی را احساس میكرد كه به درجه رفیع شهادت نائل آمد و بچه را هم ندید .

 

2.عنوان خاطره : شب فراق

زمان سربازی او فرا رسید اما به خاطر اینكه فرزند ارشد خانواده بود و پدرش نیز كه توانایی كار را نداشت از خدمت سربازی معاف گردید .

شهید بهزاد بیست و یكساله بود كه به خواستگاری دختر خاله‌اش در روستای قلعه حیدر ( واقع در نزدیكی ، یكی از روستاهای گناوه میباشد ) رفتند و آنها هم پذیرفتند. شب عقد شهید بهزادی بود همه تداركات مراسم دیده شده بود و همه منتظر خانواده شهید بهزادی بودند .

خیلی طول كشید ولی از آمدن آنها خبری نبود بعد از ساعتها انتظار خبر رسید كه خواهر شهید بهزادی برای آوردن آب از چاه به صحرا رفته بود و تا مدتی بر نگشته بود وقتی پدرش به دنبال او رفت دید ظرف آب بر سر چاه گذاشته ولی خبری از دخترش نبود شتابان به خانه برگشت و سراغ او را گرفت و این ماجرا را خبر داد و همه آنها به سرعت  بر سر چاه آمدند و شهید بهزادی به درون چاه رفت و خواهر دلبندش را از چاه بیرون كشید ولی افسوس كه جان در بدن نداشت و عقد او آن شب به هم خورد و شادی آنها تبدیل به ماتم شد .

 


خاطره ای  از آقای عبدالحسین شیر افكن دبیر زبان :

شهید بزرگوار بهزاد بهزادی فرزند كرم در سال 1356 – 1357در دوران ستم شاهی قبل از پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی به رهبری امام خمینی در مدرسه راهنمایی عنصری ، بنده افتخار معلمی ایشان را داشته‌ام ایشان فردی متین ، مودب ، با شخصیت و متدین بود .

اخلاق حسنه و رفتار شایسته ایشان زبان زد تمام معلمین و مسئولین مدرسه بود از همان دوران ایشان آثار ایمان و پرهیزكاری در چهره‌اش نمایان بود . در بین جوانان و همبازیهایش در روستا محبوب و از احترام خاصی برخودار بود یكی از خاطرات این شهید بزرگوار این بود كه وقتی روز چهارم آبان میخواستند دانش‌آموزان را جهت مراسم رژه و جشن تولد شاه ببرند جایگاه ، ایشان از صف فرار كرد البته با بسیاری از بچه‌ها صبح روز بعد كه آمدند شهید بهزادی گفت : من عمه‌ام فوت كرده بود بدشانسی نفر دوم هم همین را گفت . نفر سوم و چهارم همینطور باعث شدند كه همگی به شدت تنبه شوند و انضباط آنها(صفر) رد شود .

فردی بود شجاع و زیر بار هیچ كس كمر خم نمی كرد . قیافه ای جذاب و مظلومانه‌اش هیچگاه از خاطرم نمیرود .

 

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .


خاطره ای از برادر شهید :

یك روز وقتی به مرخصی آمده بود به او گفتم من میخواهم به جبهه بروم و رضایت نامه والدین را خواسته اند من هم منتظر ماندم تا تو بیایی و رضایت نامه را برایم امضا كنی شهید بهزادی به من گفت : پدر و مادرم كه اینجا بودند چرا رضایت نامه را به آنها نداده ای تا برایت امضا كنند گفتم : من از هر نظر كه میخواستم حساب كنم شما را پدرم و تو بودی كه با رها كردن تحصیلات خودت و با گذاشتن ما به مدرسه ما را به اینجا رساندی من جانفشانی تو را تماشا میكردم كه چطور شب و روز زحمت میكشی تا ما آسوده باشیم پس من وظیفه خود را دانستم از شما اجازه بگیرم  شهید بهزادی با اجازه پدر و مادر رضایت نامه من را امضا كرد و من راهی جبهه شدم مدت چهار ماه  من در جبهه بودم و خودش در كشتی به كار مشغول بود .





طبقه بندی: زندگینامه شهدا، خاطــرات شهدا،
برچسب ها:زندگینامه، خاطره، شهید، بهزاد، بهزادی، افلاکیان، شهدای گناوه،

[ 5 اردیبهشت 92 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]