تبلیغات
⚘ افلاکیان ⚘ - شهید حمزه بیژنی

تصویر ثابت

تصویر ثابت

⚘ افلاکیان ⚘

شهادت شوق وصول یار است، تا انسان هرچه را حصول کرده فدا نکند شراب حضور را به وی نمی دهند و مگر شهادت چیزی جز حضور دائم است

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ⚘ افلاکیان ⚘ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از ستون صفحات جانبی و آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

نام پدر:حسین
تاریخ تولد:1338/02/15
تاریخ شهادت:1360/09/09
محل شهادت: بستان
آرامگاه: گلزار شهدای گناوه

[خاطره و وصیتنامه شهید در ادامه مطلب] 


وصیتنامه شهید:

این وصیت نامه جوانی است كه احساس می كند در جوانی پیر می شود و به مرگ نزدیك و زندگی از او روی گردانیده ، و به روزگار گردن نهاده و در سرای در گذشتگان آرامیده  ...

نكوهشگر دنیا و فردا از آن كوچ ...{ناخوانا}.. این وصیت نامه جوان آرزومندی است كه به آرزوها دست خواهد یافت . جوانی رهسپار راه هلاك شدگان ، و آماج بیماریها و دستخوش روزگار ، گروگان ایام ، هدف مصیبتها و برده دنیا و سوداگر غرور ، وامدار فنا ، و بنده مرگ و هم سوگند اندوه و همنشین غم و همنفس آفات و خاكسار شهوات و جانشین رفتگان ...

اما بعد ، ... آنچه مرا از پشت كردن دنیا و سركشی روزگار ، روی آوردن آن جهان به خویش دانستم ، مرا از آن باز داشت كه جز از خویشتن یاد کم كنم ، جز به كار آن جهان پردازم و دیگر این را ادامه نمی دهم ....

این بار بر آنم تا باكوشش دست به كاری زنم كه بیهودگی را بر آن راه نباشد و فكر خویش را صادقانه بكار برم ...

دیدم كه تو پاره ای از تنم یعنی مادرم از من كه سراسر وجود منی ،انسانی كه غم تو را دریابد انگار كه مرا دریافته پس دیدم كه كار تو همچون كار خود من در نظرم بزرگ است و كار تو كار نیست .

از آن رو این را برای تو می نویسم به این امید كه خواه من برای تو زنده مانم یا از این جهان درگذرم به آن رفتار كنی و به آن پشتگرم  باشی .

در راه خدا آن سان كه سزاوار است پیكار جوی و از سرزنش مردمان باك مدار و به هیچ حال در راه حق از غرق شدن در سختیها میندیش .

مادر جان میدانم اگر من كشته شوم برای تو دردناك است ولی چه می شود كرد ، دین خدا در خطر است و در ضمن من هم كه مال خدا هستم پس مرا حلال كن مادر جان تا چون پرنده ای آزاد در آسمان آرزوهایم پرواز كنم ، مرا حلال كن تا خدایم مرا ببخشد .

مادر جان تو گذاشتی كه من به جبهه بروم ، یادت بیاید آن روزی را كه با هم صحبت می كردیم برایت می گفتم مادر مرا آزاد كن من در جبهه آزاد بودم آزاد از هر نوع وابستگی . و همه چیز را كنار زده بودم و فقط می خواستم كاری كنم كه به معشوقم نزدیك شوم و به تو گفته بودم كه من عاشق خدا هستم ، و اینك آمده ام تا در صحرای خوزستان در دارخوین در این زمین ، (كه پستی و بلندیش به وسیله توپ و موشك ایجاد شده).

در كنار كارون ، كارونی از خون بسازم و در این بازار گرم و با صفا خون خریدار خوبی است، آمده ام تا كالای ناقابل خود را تقدیم به مولایم كنم ، گر چه كالایی را هم نپذیرد ، ولی آرزویم این بوده ...

و اما اگر پذیرفت كالای مرا ، پس چند جمله می گویم كه راجع به خود من است.

امام حسین فرمود :

اگر دین جدم پیامبر محمد (ص) به كشتن من باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید

باید بگویم خود را لایق سرزمین كربلا نمی بینم اما ذاتم شاید یا مرگم یا حیاتم یا برای دینم و مكتبم مفید باشم و اطاعت اوامر امام را كرده باشم

اطیعو الله و اطیعو الرسول و اولیالامر منكم و در این عرصه از زمان لبه تیز ابرقدرتها بخصوص شیطان بزرگ آمریكا و عوامل داخلی اش (گروهكهای منافقین خلق پیكار...) بسوی این انقلاب اسلامی و رهبری كه با تمام قدرتش دفاع می كند و برای مستضعفین جهان متوجه شده اما بدانند كه هر روز و هر لحظه كه از سر انقلاب می رود امت بیدارتر و پرتوانتر می‌شوند.

خداوند می فرماید :

روزی خواهد آمد كه مستضعفین رسالت حاكمیت زمین را بر دوش می گیرند و خلیفه و حاكم بر زمین خواهند شد و چنان مشت محكمی بر دهان ابرقدرتها بزنند كه دیگر از جا بلند نشوند رهبرم، امامم، مرجع تقلیدم بخدا سوگند از روزی كه تو را شناختم و از انقلاب اسلامی مردم سراپا غرق در شوق بودیم و حاضر نیستم یك لحظه از پای بنشینم اما هم اكنون كه عازم جبهه نبرد هستم فقط می توانم برایت دعا كنم و تمام عمرم فدای یك لحظه عمر تو و از خدای بزرگ می خواهم كه تو را از تمام حوادث حفظ بفرماید . و طول عمر و صبری جمیل به تو عطا بفرماید . باز هم احساس حقارت می كنم اما پیامی دارم به پدران و مادران كه كمی فكر كنند و فرزندان خود را قربانی جهل نكنند آنها را نصیحت كنند كه در دام گروهكها ضد خلق نیافتند .
پدر ومادر میدانم وقتی وصیت نامه مرا می خوانید گریه می كنید اما چون خودم را شناختم و تشخیص دادم که مكتبم احتیاج به خون دارد و نتوانستم این موج خروشان بر خواسته از خونبهای بهترین فرزندان اسلام مانند برادر رجایی رئیس جمهور و باهنر و شهید مظلوم بهشتی و 72 تن از یاران باوفایش ... اما گریه نكنید چون كسی مرا مجبور نكرده كه به جبهه بروم ، خودم رفتم پدرم كه با من خداحافظی نكرد سلام مرا به او برسانید و به جای من با او خداحافظی كنید خواهرم را كه ندیدم سلامش را برسانید . عمه ام را سلام برسانید . تمام خویشان و دوستان را سلام برسانید . از آنها بخواهید كه مرا حلال كنند . كتابهایی كه دارم به كتابخانه ای بدهید .

امیدوارم دینی را كه از اسلام و مكتبم دارم بتوانم به وجه احسن ادا کنم . بازگشت همه بسوی خداست . انا لله و انا الیه راجعون

 خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

والسلام علیكم و رحمت الله و بركاته

پادگان شهید عسكر شیراز ـ حمزه بیژنی1360/08/08


خاطره ای از شهید:

خاطره ای كه می خواهم بیان كنم به نقل از یكی از همرزمان شهید است كه متاسفانه مدتی است از حال ایشان خبری ندارم . ایشان آقای حسن زاده و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوشهر بود . پس از چند روز كه از شهادت شهید گذشته بود برای جمع آوری خاطرات او به سراغ دوستان و همرزمان شهید رفتم . بچه های سپاه آدرس محل كار آقای حسن زاده را به من دادند به سراغ ایشان رفتم بعد از آشنایی و احوال پرسی در حالی كه شور حال خاصی داشت صحبتهایی از دوستی و آشنایی با شهید و اتفاقات جبهه ها كرد از جمله خاطراتی كه هنوز بدرستی در یادم مانده این خاطره است كه ذیلا نقل می شود .
 آقای حسن زاده می گفت : بعد از مدتها انتظار شب عملیات فرا رسید ، ما تا به نقطه عملیات رسیده بودیم ، ساعتها پیاده روی كرده بودیم و در راه چندین بار مورد بمباران هواپیماهای عراقی قرار گرفته بودیم جسمها خسته ولی روحیه‌ها بسیار بالا بود . چهره بچه‌ها رنگ دیگری داشته صحبتهایی كه بین ما رد و بدل می شد بوی جدایی می داد . هر كس نوعی به قولا توی خودش بود . به ما گفته بودند كه یكی از محورها پاكسازی و باز نشده و احتمال شهید شدن بچه‌هایی كه در این محور عمل خواهند نمود بسیار زیاد است .
در بین ما ، آن شب حمزه حال دیگری داشت . بر عكس همه كه خسته بودیم او بسیار سرحال و خنده رو بود . با بچه ها بسیار گرم گرفته بود و هرگاه خودش تنها می شد ، آهسته زمزمه ای بر لب داشت و آهسته  می خواند : بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا  در دلم ترسم بماند آرزوی كربلا  بی‌صبرانه منتظر صدور دستور عملیات بودیم . حمزه بی سیم چی بود و همه نگاهها به طرف او بود . گوشها برای شنیدن دستور عملیات لحظه شماری می كرد و قلبها تند تند می زد . ناگاه دستور عملیات صادر شد صدای غرش توپ ، خمپاره و كاتیوشا گوش را كر می‌كرد  عراقیها هم آتش سنگینی تهیه دیده بودند . با فریادهای الله اكبر به جلو می‌رفتیم منطقه از نور ناشی از انفجار مینها و گلوله‌ها مثل روز روشن بود و صحنه های دل خراش قلب هر ناظری را به درد می‌آورد بعدا دانستیم طوری كه ما عمل كرده‌ایم همان محوری است كه پاكسازی نشده بوده و بچه‌ها در میان مینها عبور می كنند .

من و شهید عباس كامكاری كه فرمانده ما بود و حمزه كه بی سیم چی بود همچنان به جلو می رفتیم . عباس و حمزه كنارم حركت می كردند و من چند قدم پشت سر آنها بودم ، آنها رسیدند به یك مانعی كه شبیه به یك بوته علف بود یكی از آن طرف و دیگری از این طرف بوته گذشتند كه ناگهان صدای یك انفجار ما را به اطراف پرتاب كرد . من تا مدتی بیهوش افتاده بودم . وقتی به هوش آمدم صدای عباش كامكاری را شنیدم كه داشت حمزه را صدا می زد و می‌گفت حمزه بیا پیش من  حمزه در جوابش می‌گفت نمی‌توانم از جایم بلند شوم و چون عباس به من نزدیكتر بود به سراغش رفتم دیدم عباس غرق در خون شده و نمی‌تواند تكان بخورد . خواستم كمكش كنم با صدای گرفته ای به من گفت برو حمزه را بیاور به سراغ حمزه رفتم دیدم پاهایش داغون شده ، چفیه‌اش را دور پاهایش پیچیده اما خون زیادی از او رفته است و در همین حال با حال گریه می‌گوید " السلام علیك یا ابا عبدالله " و همچنان گریه می‌كرد با تعجب گفتم ، حمزه تو كه آدم ضعیفی نبودی ؟

 در جواب گفت : من كه برای زخمی شدنم گریه نمی‌كنم ، من چیزی را می بینم كه قلب مرا آتش می‌زند ، گفتم چه چیزی را می‌بینی ؟ جواب داد به خدا قسم من درست چند قدمی صحنه عاشورا را می بینم و همین طور با دست اشاره می‌كرد و یك یكی اسم شهدای كربلا را می‌آورد و سعی داشت كه من هم آنچه را كه او نشان بدهد ببینم اما من چیزی ندیدم . وقتی خواستم او را بلند كنم به خودش آمد و گفت تو چرا اینجا هستی :؟ گفتم می‌خواهم تو را  عقب ببرم . گفت یالا تفنگ و بی سیم را بردار و برو جلو گفتم آخه ، گفت آخه نداره معطل نكن من حالم خوب است ، خواستم چیز دیگری بگویم با حالت نزار داد زد برو اذیت نكن . رفتم اما دلم پیش آنها بود وقتی مطمئن شدم كه خط شكسته نشده و بچه‌ها همچنان به جلو می رفتند برگشتم و به آنها كمك كنم ولی با كمال تاسف دیدم كه هر دوی آن عزیزان شهید شده اند .

راوی وقتی كه صحبتش به اینجا رسید ، های های گریه می‌كرد و از اینكه توفیق شهادت و همراهی دوستان را نصیبش نگردیده افسوس می‌خورد .





طبقه بندی: وصیتنامه شهدا ، خاطــرات شهدا،
ببرچسب ها:شهید، حمزه، بیژنی، وصیتنامه، خاطره، گناوه، افلاکیان،

[ 31 اردیبهشت 92 ] [ 11:39 ق.ظ ] [ ]

[ نظرات() ]